1. پریروز نرفتم اداره موندم خونه زندگی کنم! به دهنم مزه کرد دیروز رفتم استعفا دادم و خلاص!
۲.. هر چیزی یه شروعی داره و یه پایانی و استمرار هر چیزی مدیون وجود بهونه ها و دلایل خاص خودشه! ولو بهونه های واهی... برای من تهران خیلی خوب بود... فرصت هایی که این شهر در اختیارم گذاشت بی نهایت با ارزش و دوست داشتنی بود... هر روزش رو زندگی کردم و هر روزش برام یه چیز جدید داشت... من تشنه بودم و این شهر یه میز بزرگ با هزار جور لیوان و توی هر لیوانی هم یه جور نوشیدنی... حالا نا گفته نمونه که توی بعضی از این لیوان ها آب جوب بود و توی بعضیش فاضلاب... ولی آب خنک و شربت پرتقال تگری و خاکشیر هم بود... ولی حالا دیگه انگار انقضای موندنم سر اومده و باید بذارم و برم... یه لیست بلند بالا درست کردم از کارهایی که باید انجام بدم تا هنوز خونه ی کوچولوی قشنگم رو دارم و انگار این لیست آخرین بهونه های موندنمه... بعدش برای همیشه از این شهر میرم... از این تهران عزیز... از این تهران دوست داشتنی...
3. دقیقا بعد از چهارده سال دارم بر می گردم اصفهان... از اینکه میرم توی خونواده و از این تنهایی و سکوت مطلق میام بیرون خوشحالم و البته میدونم که این تنهایی حسنش این بود که همه چیز تحت کنترل و خواست خودم بود! ولی دیگه کم کم داشتم به یه دیکتاتور کوچیک تبدیل می شدم که سرزمین حکومتش یه آپارتمان نقلی پنجاه و چند متری بود و روز به روز مستبدتر میشد و قوانینش خودخواهانه تر... فکر میکنم اولش برام یه کمی سخت باشه... ولی در عوض تا قبل از رفتن اصلیم یه مدتی رو با خونواده م زندگی می کنم.... فرصتی که میدونم دیگه هیچ وقت به دست نمی آرم و همین باعث میشه از تصمیمم راضی باشم...
4. تازگی ها یه عادت عجیب غریب دیگه هم پیدا کردم که به قاعده ی عسس منو بگیر میرم توی کتابفروشی ها و به کتابا نگا می کنم... بعد هر کدومشون که سر زبون داشت و گفت هی دختر منو بخر، می خرمش...
5. قصه ی بعضی از حس های آدم مثه طعم قرمه سبزی مامان آدمه... توی این مملکت هر کی خورشت سبزی رو یه جوری درست می کنه و بهش میگه قرمه سبزی! تا نخوردیش بوی وسوسه کننده ش پدرت رو در میاره...ولی به محض اینکه میخوریش میگی: اینم شد قرمه سبزی! قرمه سبزی فقط قرمه سبزی مامانم...کشف کردم که خیلی از حس های خاص یه نفر اصالتشونو از نوستالژی بودنشون می گیرن... از اون چیزی که اولین بار تجربه کردی و بهش خو گرفتی... حالا هزار بار هم بخوای طعم های جدید امتحان کنی، بازهم خورشت سبزی فقط قرمه سبزی های مامان! بی ربط به حرفایی که زدم، یه ایشتگاه شکم جدید پیدا کردم توی خیابون انقلاب... ساندویچی بابک... هر وقت برای بابام دلم تنگ میشه میرم اونجا یه بندری می زنم تو رگ... حتی دلم نمیاد اون طعم خاص رو با کوکا یا فانتا خراب کنم... هر وقت هوس می کنم برم اونجا از دو سه ساعت قبلش هیچی نمی خورم تا هیچ مزه خاصی توی ذهن و دهنم نباشه... وقتی هم که میخورمش نمی بلعمش... آروم آروم طعم بابا رو می جوم و نشخوار می کنم...
6. یکی از لذت های زندگی که من خیلی دیر چشیدمش لذت نه گفتنه! والا به خدا! حالا دارم تمرین میکنم و یه جاهایی هم موفق بودم... یه جاهایی هم هفتاد هشتاد درصد... یکی از مزایاش اینه که وقتی طرفی که ازت بله می خواد حالا از یه تایید ساده گرفته تا فروش یه چیزی و درخواست یه چیز دیگه، همون لحظه خود واقعیشو نشون میده!!! اون وقت میشه یه تیر و دو نشون! از یه طرف نه گفتی به کاری که باهاش حال نمی کنی و از یه طرف دیگه توی یه موقعیت حقیقی و ناب که کمتر پیش میاد طرف نقابشو از صورتش بر می داره و دست خودشو رو می کنه!
7. "رزا خانم می گفت حيوانات بهتر از ما هستند چون قانون طبيعت را اجرا می کنند، مخصوصا شيرهای ماده. او برای شيرهای ماده احترام زيادی قائل بود. وقتی به رخت خواب می رفتم و هنوزم خوابم نبرده بود، گاهی وانمود می کردم که زنگ زده اند و بعد در را باز می کردم و پشت در ماده شيری بود که آمده بود تا از بچه هايش دفاع کند.رزا خانم می گفت که ماده شيرها در اين کار شهرت دارند و تا سر حد جان می جنگند وعقب نشينی نمی کنند، اين قانون جنگل است و اگر مادي شيری برای دفاع از بچه هايش نمی جنگيد، ديگر هيچ کس بهش اعتماد نمی کرد. من تقريبا هر شب ماده شيرم را می آوردم. می آمد تو، روی تخت خواب می پريد و صورتمان را می ليسيد، چون بقيه هم دلشان می خواست و چون من بزرگ تر از همه بودم، بايد ازشان مراقبت می کردم. فقط اسم شير بد در رفته است، چون آن ها هم مثل همه غذا می خورند، و وقتی به بقيه خبر ميدادم که ماده شيرم ميخواهد بيايد توی اتاق، شلوغ و پلوغ می شد، حتی بنانيا هم، که خدا می داند اخلاق خوشش زبانزد همه است، دادش در می آيد. بنانيا را يک فاميل فرانسوی که جای کافی داشتند به فرزندی قبول کردند. خيلی دوستش می داشتم، يک روز می روم سراغش. بالاخره رزا خانم فهميد که وقتی می خوابد، يک ماده شير به اتاقش می آورم. او می دانست که اين کار من حقيقت ندارد و اين ها فقط خيالات من درباره ی قوانين طبيعت است، ولی عصابش خيلی درب و داغون بود و فکر اين که در آپارتمان او حيوانات وحشی وجود دارند، شب هايش را پر از وحشت کرده بود و فرياد کنان از خواب می پريد. اين قضيه برای من يک خيال بود و برای او يک کابوس . هميشه می گفت که کابوس همان رويا است که در پيری به کابوس مبدل می شود. هر کداممان ماده شير را يک جور می ديديم. چه می شد کرد."*
*زندگی در پیش رو، رومن گاری
پ ن: دیروز با فلاکت آپ کردم! بعدش هم دیگه بهم اجازه ویرایش نداد این بلاگفا... متن رو مرتب کردم و یه دستی به سر و روش کشیدم... ببخشین دیگه من اول هر چی تو ذهنمه می نویسم و بعدش ادیتش می کنم! مثه بقیه کارای زندگیم...
نشستم همین جوری پای نت... وبگردی و سر کشیدن به لینکهای مختلف... از این وبلاگ به یه وبلاگ دیگه... بعضی متنها رو که می خونم حیرت می کنم که چقدر اون خرد جمعی قوی و پر زوره و یه وقتهایی چقدر حس های ما آدمهای غیر شبیه با خلق و خوهای متفاوت عین هم میشه... بعد یکی از از وبلاگایی که یه موزیک آروم و نیمه غمگین داره رو باز نگه میدارم تا هی از نو ملودی ناشادش رو تکرار کنه... ملودی غمگینی که انگار یک نفر که اصلا شبیه من نبوده شاید توی آخرین روز سی و یک سالگیش نوشته باشه... شاید اون هم فکر کرده به اینکه تنهایی جشن بگیره... شاید اون هم مثل من اشتهاش به همه چیز خیلی زیاد بوده... بعدش تصمیم گرفته باشه ببینه دلش چی میخواد بخوره و برای اولین بار حس کنه دلش هیچی نمیخواد... نمیخواد هیچ رستوران یا کافه ای بره یا هیچ چیزی درست کنه... حتی این قدر غمگین بوده باشه که دلش نون تازه هم نخواد... یا چای با عصاره ی برگاموت و چند تا هل معطر و یه پر زعفرون با یه بسته بیسکوییت روکش کاکائویی دار یا حتی تارت سیب با تیکه های درشت سیب زرد خالدار با طعم دارچین... شاید اون هم خواسته این حال و هواشو عوض کنه و چراغای خونه رو کم کرده و یه شمع قلچماق که یادگار تولد سال پیشش بوده و بعد از یک سال هنوز نصفه هم نشده رو روشن کرده و یه عود افریقایی کله شیر دار استوخودوس هم کنارش... ولی باز هم افاقه نکرده... شاید به این فکر کرده باشه که دوست داره برای تولدش چی هدیه بگیره بلکه حواسشو پرت کنه و یهوویی دلش برای یه چیزی غنج بزنه و یادش بره که این آدمیزاد لعنتی تنهاست و این تنهایی عین نام و نام خانوادگی توی شناسنامه ش گریبانگیرشه تا روزی که بذارش زیر خاک و یه بلوک هم بذارن روی قفسه ی سینه ش و خلاص، ولی باز هم دلش هیچی نخواد...
شاید اونم خواسته تن به غم نده و رفته حموم و اومده موهاشو سشوار کشیده و فرقشو کج باز کرده و یه گل سر صورتی زده به سرش و یه رژ صورتی به لبش و بعد توی آینه به خودش نگاه کرده و گفته باشه که اوهوی بانو... خوب باش دیگه! ولی با دیدن چشمای خودش یهویی گریه ش گرفته و اومده چنبرک زده روی مبل و همین جوری بی هدف زل زده به روبروش... گمون کنم اونم یه ذره دلش تنگ بوده...
تشکر نوشت ویژه از مخاطب خاص من باب اظهار لطف صمیمانه و محبت همیشگیش...
۱. وبلاگم که چهار ساله بشه و خودمم سی و دو ساله و سال مار هم که باشه... اونوقت یادم میاد چهار سال پیش، فکر می کردم بیست و هشت سالگی خیلی سن مهمیه... حالا می بینم هر سالی که قراره شروع شه آدم همون حس و حالو داره...
نود و یک بالاخره بار و بندیلشو جمع و جور کرد و رفت... پوست من یکی که همه جوره قلفتی کنده شد پارسال... و حالا سرشار از انرژی بهار و امیدواری منتظر سی و دو سالگیم هستم...واسه یکی مثل من که خلق و خوی لذت طلب داره و توی هر شرایطی معمولا نیمه پر لیوانو میبینه، هر اتفاق ساده و بی اهمیتی هم میتونه جالب و هیجان آور باشه... ولی یه چیزی ته دلم گواهی میده امسال، سال خوبیه و به وفق مراد می گرده... تقاص همه ی کرده و نکرده هامو پارسال پس دادم... همه چیز زندگیم از بالا و پایین به چالش کشیده شد، سلامتیم، عشقم، خونه م، شغلم، همه چیزم... نمی دونم حس و حال الانم توهمه یا واقعیت داره... ولی یه جور احساس آزادی و آزادگی خاص دارم... زمستون نود و یک آخرین بندهایی که به دست و پای روحم بسته شده بود، چیدم... حالا دچار یه بی وزنی لذت بخش شدم که توصیفش سخته... تجربه ی زندگی بدون خط قرمز! همه چراغا سبز... همه ی راهها باز...
۲. فک کنم بعد از مردنم روحم توی یه تیکه چهار راه ولیعصر تا میدون انقلاب پرسه بزنه... یعنی همه جای دنیا یه طرف، این یه راسته هم یه طرف... دستفروش هاشو هم دوست دارم... کتابهای ممنوعه و بساط گردنبندها و انگشترهای سنگی و نقاش های کنار پیاده رو که نقاشی هاشونو ارزون میدن تا خونه من و خیلی های دیگه هم سهمش از هنر رو به دیوار بکشه و هزار تا چیز دیگه...
۳. "امروز معتقدم هیچ کس، کسی را از دست نمیدهد... زیرا در واقع هیچ کس، کسی را در اختیار ندارد... این تجربه ی واقعی آزادی است... دارا بودن مهمترین احساس دنیا بدون در اختیار داشتن آن... "
عاشق اینم که برسم به یه مفهومی و بعد ببینم کسای دیگه ای هم خیلی قبل تر از من به اون رسیدن... در واقع اینکه قبل از من آدمای دیگه به یه مفهومی رسیده باشن که من کلی فسفر سوزونده باشم و بهش رسیده باشم، نه تنها چیزی از اهمیت کشف من کم نمی کنه بلکه ته دلمو قرص می کنه که یه جور شهود و بینشه که اصیل و انسانیه... یازده دقیقه ی پائولو کوئیلو عالی بود... و عصاره ش هم همین جمله بالا... چقدر روابطمون دچار تغییر و تحول میشه اگه به باور جمله ی بالا برسیم...
۴. یه موجود کوچولوی فسقلی که الان گمونم سه چهار سانت بیشتر قد و بالا نداشته باشه کلی به خاله خانومش حال خوش هدیه کرده... بهش فکر میکنم نیشم تا پس سرم باز میشه و غنج میزنه دلم...صد و هفتاد هشتاد روز دیگه سر و کله ش تو این دنیا پیدا میشه... منم روزا رو می شمارم...
۵. خاطره ی دو روز از سال پیش رو تا آخر عمر توی ذهنم نگه می دارم ... یکی اون روز مهمونی آلکساندر فوگله سنگ توی اسلو و دیدن اون همه گرمی و انرژی از مردمی که به سردی معروفن... یکی هم آخرین روز سفرم توی آنکارا و اون فستیوال کر کشورهای بالکان و دوستای بلغاری و ترک جدیدم توی سالن اپرای آنکارا... و اون گشت شبونه توی آنکارا و صبحانه ی روز بعدش تو خونه ی سلبریتی معروف بلغار ترک خانم ییلدیز ابراهیموا... عین یه خواب قشنگ و با شکوه بود... همه روزهای بد پارسال به اون دو روز خاصش در!
۶. تلویزیون و تردمیلمو دارم می فروشم... تکلیف بقیه اسباب و اثاثیه م هم تقریبا معلومه... خونه م داره هی خالی و خالی تر میشه... امروز کاسه بشقابها و قابلمه ها و اینا رو هم خیلی خلوت کردم... مامان و بابا قراره دو روز بیان پیشم... منم دارم هر چی اضافی دارم رو تا جایی که میشه بدم ببرن... دارم به کائنات غیر مستقیم اعلام می کنم که هی قربان... من واسه رفتن حاضرما...
۷. یه تشکر ویژه از اون کسی که اگه خودش داره قد می کشه، نه تنها جلوی قد کشیدن منو نمی گیره بلکه بهم بال و پر هم میده ... و اگه حتی یه وختایی محکم میزنه توی پرم به خاطر خودمه نه خودش...
(امیدوارم یه روزی گذرش بیفته به این نوشته ها و بفهمه که از صمیم قلب ممنون دارش هستم واسه تموم عمرم...)
یه براووی مخصوص هم برای گوجه سبزی که زمستون ما رو ساخت و شد مصداق این جمله که نیم کیلو باش، ولی مرد باش...
تا هوا این طوری دو نفره و ملسه حالشو ببرین و این روزای قشنگ معتدل رو ذخیره تابستون داغتون کنین... والا... دو کلمه هم از مادر عروس...
پی نوشت: توی پاسپورتم سه تا عکسه که دو تاش اصلا هیچ شباهتی به خودم نداره... به خصوص عکس اصلی پاسم... توی فرودگاه امام کلی طول کشید تا افسر پاسمو داد و کلی هی به عکسه نیگا کرد و هی تو صورت ما تا رضایت داد... یه غر و لندی هم کرد و گفت چرا عکس مادرت رو دادی بزنن توی پاست از این به بعد عکس خودتو بده! منم کلی تو دلم بد و بیراه گفتم بهش که اینا تا دم آخر هم ملت رو اذیت می کنن... ولی اتفاق جالبش وقتی بود که افسر چک پاسپورت آنکارا هم دقیقا همون قدر منو معطل کرد... یکی دیگه رو هم صدا کرد که بیا ببین چقدر قیافه این دختر با عکسش فرق میکنه! خلاصه الان که نیگا می کنم می بینم والا حق دارن! اینکه عکس اون دو تا ویزام هم هر کدوم یه سازی می زنه هم کلی شک بر انگیزه... گفتم همین جا از عکاسی های عزیزی که واقعا این عکسای هنری بی نظیر رو گرفتن تشکر کنم...
... دیروز همین طوری راه دلمو گرفتم و رفتم... نمی دونستم کجا میخوام برم یا چی کار می خوام بکنم... فقط دوست داشتم برم... عین یه ماشین اسباب بازی که کنترلم دست یکی دیگه باشه و چپ و راستم کنه و دور بچرخونتم و متوقفم کنه و دور سرعتمو تنظیم کنه... فقط به خودم که اومدم دیدم یه بلیط توی دستمه و ردیف دوم سالن اصلی تئاتر شهر نشستم... دقیقا روبروی صحنه ...حتی نفهمیدم چی شد بلیط این تئاتر رو گرفتم... شاید چون اولین اجرا ساعت شش و نیم بود و من ساعت شش و بیست و پنج اونجا بودم... بگذریم...با نمایشنامه حال نکردم... آخرین بار "خدای کشتار" رو دیده بودم و مزه ی خوبش زیر دندونم بود...که مزه ی اونم برد... فقط حسنش بازی محشر دانیال حکیمی بود... توی آخرین صحنه خیلی خیلی گریم و لباسش بهش اومده بود... شبیه مارلون براندو شده بود... با اون صدای مخملیش و بازی فوق العاده ش... اون قدر که باور کرده بودم یه پیرمره که دو بار سکته کرده و اگه یه کم دیگه عصبانی بشه همونجا سکته سومو روی صحنه میزنه...
فقط یه جایی همون اولای قصه ایرج راد اشکمو در آورد... گاوشو دزدیده بودن... زمینشو بادوم کاشته بود و بادوم هاشو سرما زده بود... دار و ندار زندگیش رو باخته بود ... مونده بود تنها و دست خالی... بعد داشت فکر می کرد چه کارایی میتونه کنه... بارشیشه خالی کنه... یا حمالی کنه... یا عملگی کنه... چی کار کنه که توی پیری با دست لرزون و کمر دولا بتونه چرخ زندگیشو بچرخونه... این حس رو یه جور دیگه منم تجربه کرده بودم... وقتی زمین و آسمون آدم به هم دوخته میشه... شغلت رو ازت می گیرن چون توی فلان کشور روسری نپوشیدی... چون لبخند ارثی کنج لبت گناهه... چون یه وختایی از زیر مقنعه ت یه ذره از موهای لخت و لیزت پیدا بوده... چون شوهرت به خرج خودش و نه به خرج مملکت رفته اروپا درس بخوونه... این همه دلیل موجه برای اینکه شغلت رو ازت بگیرن...این همه برهان برای اینکه گاوت رو مصادره کنن... یه وقتایی میشه که گاو آدمو می دزدن و باغ بادوم آدم رو سرما میزنه... اون وقت میشی آدم بی کارِ بی گاوِ بی بادوم... میشی مثل من... میشی مثل خیلی ها...
یعنی مرده شور منو ببرن با این وبلاگ نوشتنم... شورشو در آوردم... تقریبا دو ماه از اخراج شدنمو شروع کار جدیدم میگذره...زور خانم موشه چربید لامصب... اینجا شدم ماشین ترجمه... هر چی بار میخوره نامردی نمیکنن میارن... منم یه گوشه پشت ستون نشستم و هر چی میدن دستمو می ترجمی ام و خلاص...اتفاقا راضی ام... توی این ترجمه ها دارم تازه سر در میارم نانوتکنولوژی چیه و چقدر کاربرد داره... مگه بده... تازه یه وختایی با خودم فک می کنم و ایده های جدید میاد توی ذهنم و خیالبافی میکنم و جالبیش اینه که شبها هم خواب فکرهامو می بینم... خوابهای نانویی...
بگذریم... بلاهای دیگه هم سرم اومد این مدت... روزگار سخت و پر استرسی بود... همه چیز روزگار بهم تنگ گرفته بود... اونقدر که نبودن امید و تنهاییم رو بالکل فراموش کرده بودم... از چالشهای مالی گرفته تا آدمهای دور و برم... محل کار جدیدم خیابون فاطمی نزدیک پارک لاله س و اون بازارچه ی با مزه ش... عصرها که دلم میگیره زود می زنم بیرون و میرم یه چرخی میزنم اونجا و یه کم جینگیل پینگیل تماشا می کنم میرم خونه...
موهامو قرمز لبویی کردم... حالا آلبالویی... کیف میکنم از قیافه م... شدم عین شیطونک ها... هیچ وقت فکر نمی کردم این قدر با این رنگ حال کنم... یه جور شیطنت و سرخوشی داده به قیافه ی افسرده م که سعی می کنم شاداب بمونه... یه وقتایی یه تغییرای این طوری لازمه واسه روحیه ی آدم... انگار توی سر آدم آتیش روشنه و موهای کوتاه سیخ سیخیت بشن شعله های اون آتیش... تازشم ناخنهامو هم لاک آلبالویی زدم با طراحی صورتی... عینکم هم آلبالوییه... با یه رژ آلبالویی اورئال... کلی روحیه م با این قرمز کاری فرق کرده... انگار روی یه دیوار خاکستری رنگ سرخ بپاشی... رنگ زندگی...
دوستتتتتتتتوووووووووووووووووووووووون دارم...
آدم بی کار همین می شود دیگر... می نشیند پای وبلاگ خودش و چای می خورد و آه می کشد و الکی می خندد... بعد همه خاطراتش عینهو مستند های نشنال جئوگرافیک جلوی چشمانش جان می گیرد و رژه می رود... این وسط می ماند تکلیف تعیین نشده آن روزهای لعنتی سکوت... آن صفحه های خالی... آن حرفهای نزده... آن قصه های نشنیده.... آدم بی کار تنها می نشیند و خاطراتش را شخم می زند... آدم بی کار تنهای بی حوصله عصر جمعه ای ماتم می گیرد که چرا فردا هم تعطیل است و نمی شود از همین فردا برود سر کار و باید صبر کند تا یکشنبه... آدم بی کار تنهای بی حوصله ی غمگین... آدم بی کار تنهای بی حوصله ی غمگین خسته... آدم بی کار تنهای بی حوصله غمگین خسته ی تب دار...
مي گه: مي نويسم برات، يه تست حاملگي هم بده شما...
مي گم: خانم دكتر امكان نداره... آخه بالاخره الكي كه آدم بچه دار نميشه...
ميخنده و با شيطنت ميگه: صد البته!!! هيچ كسي تا حالا از چرنده و پرنده و آدميزاد الكي حامله نشده...
اتاق دور سرم مي چرخه... مغزم سوت ميكشه و گوشام شروع ميكنه به گزگز كردن... همون روز قراره برم نامه ارز دانشجويي امید بگيرم... واسه قبض تلفن هم اخطار اومده كه اگه تا امروز نريزي قطعش مي كنيم... اداره رو پیچوندمو اومدم ساختمون پزشكان روبروش... سرم تير مي كشه و تصميم مي گيرم برم آزمايشگاه... نمي تونم صبر كنم تا يه روز ديگه... ولي باز ياد نامه ارز دانشجويي مي افتم... بايد برم... مي پرم توي تاكسي... خونريزي به اندازه كافي امونمو بريده و جون و رمقمو گرفته... نمي فهمم حال و روزمو... توي اين وضعيت نا مشخص و داغون فقط حامله شدنم كم بود ... زنگ مي زنم به مريم... بايد با يكي حرف بزنم... بايد به يكي بگم چه دردمه... با صداي يواش تند و تند قضيه رو براش مي گم و تو حين تعريف به يه چيز فكر مي كنم، اینکه از دست اين مهمون ناخونده چه طوري راحت شم... می رسم به برج نگین رضا... نامه رو ميگيرم... قبض تلفن رو هم ميدم... واي خداي بزرگ...
سراسيمه ميرم توي آزمايشگاه و مي گم اومدم براي تست بارداري... زنيكه یه کم بالا پایین میکنه منو و مي پرسه: حالا چرا رنگت پريده...
دلم ميخواد موهاشو كه عين مناره برده روي سرش رو بگيرم و بكشم... از اينكه يه چنين حس خبيثانه اي يهو اومد توي ذهنم از خودم خجالت كشيدم... گفتم خانوم چه فرقي مي كنه براي شما؟ لج مي كنه و مي گه دير اومدي... امروز نميشه جواب بدم... راست ميگه... دير شده و ديگه فرصت ندارم برم يه آزمايشگاه ديگه... لحنمو عوض مي كنم و ميگم: خانوم تو رو خدا... واسه من خيلي مهمه... يه روزشم يه روزه... اشك مي دوه توي چشمام... دلش ميسوزه... ميگه بشين فقط ازت نمونه مي گيرم... جوابش باشه فردا قبل از ظهر...
شب توي خونه مثه گندم برشته روي آتيش بالا و پايين مي پرم... واسه همسرم پي ام ميذارم كه امشب نيا چت... نيستم... و فقط به يه چيز فكر ميكنم: ميندازمش... من بد ويار عق و ريقي با اين وضعيت و تنهايي بي درمون چه طوري مي تونم از خودم مراقبت كنم؟ چه برسه كه يه خونآشام كوچولو تو شيكمم باشه؟ دستمو مي كشم روي شيكمم... يعني الان يه توله سگ توشه... اشك از كنار لپهام قل ميخوره ميريزه روي زمين... نمي تونم دستمو از روي شيكمم ور دارم... دو تا ژلوفن رو با هم میرم بالا ... ميرم روي تخت ولي دستم هنوز چسبيده به شيكمم... كنده نميشه...
بعد يهو يه فكر بی ربط عين صاعقه مي افته به جونم... اسمشو چي بذارم؟ غش ميكنم از خنده و دستمو روي شيكمم تكون ميدم... اگه دختر بود... اگه پسر بود... تازه دارم فكر ميكنم دلم چي بيشتر ميخواد ... يه پسر شومبول طلا يا يه دخمل با ناز و ادا... جفتشو... آرزو ميكنم دو قلو باشه... آره اين طوري بهتره... يه بار دليوري ولي دو تا بچه... يه دخمل و يه پسر... بعد به اين فكر ميكنم كه اتاق رو چطوري براشون بچينم... نصفشو صورتی ميكنم نصفشو آبي...آبی نه! بچه ام استقلالي ميشه... اون وقت همه ش با بابای پرسپوليسيش دعواشون ميشه... خوب اصلا همه اتاقو بنفش ميكنيم... تركيب صورتي و آبي... ولي فكر كنم دخملم خيلي خانوم بزرگ از آب دربیاد و پسرم سوسول! اه... اصلا کاغذ دیواریش میکنم... هم مرد عنکبوتی داشته باشه هم سیندرلا... آره این طوری بهتره... اسمشونم اسم قشنگ میذارم... که هم خوش معنی باشه هم کوتاه هم تلفظش راحت باشه... میترا و ماهان... خوبه... ویدا و ونداد هم خوبه...خودمم جینگیل و فینقیل صداشون میکنم توله سگا رو...
دستم همین طوری روی شیکمم بالا پائین میره... کم خونی و ضعف دیگه داره چشامو میبنده... ولی قبل از خواب به این نتیجه می رسم که نگهش میدارم... عاشقشم... می خوامش... چه خوب کرد که بی دعوت اومد و الا من و باباش هیچ وقت براش دعوتنامه نمی فرستادیم... بعد همه ی صورتمو اشک و لبخند می پوشونه و در حالیکه دستم روی شیکمم چسبیده و بازی بازی می کنه، خوابم میبره...
فردا صبحش بر عکس همیشه زود از خواب پا شدم ولی دستم هنوز روی شکمم بود... برای خودم یه میز صبحانه مفصل و مقوی ردیف کردم... اگه یه نی نی یا حتی دو تا این تو باشن باید حسابی هوای خودمو و نی نی ها رو داشته باشم... اصلا بهتر که همسر نیست... دیگه نگران زشت شدن و چاق شدنم نیستم... تازه هر چی ویارم بدتر باشه بچه هام باهوش ترن... اصلا کاشکی تا شش ماهه شدن نی نی ها نیاد پیشم... منم با خیال راحت حاملگی و زایمان رو طی کنم و یهویی دو تا دسته گل بذار م توی بغلش... دستمو که بالا پایین میکنم روی شیکمم وجودم پر از حظ میشه...آخ خدا... یعنی الان این توو یه دونه، دو تا شایدم سه تا بچه گربه دارن به هم میلولن... یعنی من باید تا هفت هشت ماه دیگه صبر کنم تا اینا بیان بیرون از اون تو؟
تلفن زنگ میزنه... گوشی رو بر میدارم... الو رو که میگه صدای زنیکه دیروزی رو میشناسم... میگه خبر خوش! میگم جانم بفرمایین... میگه حامله نیستین... دیدم دیروز خیلی داغونین گفتم خودم زنگ بزنم خبر بدم... دیگه بقیه حرفاشو نمی شنوم... حتی دلم نمی خواد روبروش بودم و موهاشو از ته می کشیدم جیغش در بیاد...فقط این دستم از گوشی تلفن کنده شد و اون دستم از روی شکم خالیم ...
۱. زلزله برایم چیز غریبی نیست... با گوشت و پوست لمسش کرده ام... پنج سال از زندگی ام را بسیار بسیار نزدیک به زلزله خیزترین جای ایران یعنی نورآباد ممسنی گذرانده ام و خوب یادم می آید که وقتی شروع میشود یکهو دیوارها شروع می کنند به رقصیدن و این خوش رقصی شان یکهو هوار می شود روی آدم... آن شبی را یادم می آید که زلزله آمد و پدر و مادرم، ما چهار تا بچه قد و نیم قد را مثل بچه گربه به دندان کشیدند و بردند وسط حیاط و تا صبح پلک نزدند... هم از ترس زلزله و هم از ترس عقرب و رطیل و ... زلزله رودبار کلاس پنجم ابتدایی بودم و زلزله بم شب بله برونم بود و حالا دم اولین سفرم به فرنگ، زلزله ی آذربایجان...
همین چند شب پیش این هیاهو و شادی مدالهای المپیک تزریق شده بود زیر پوست مردم... عین بوتاکسی که چین و چروک پیشانی را باز میکند... مردم هم سرحال و شاد بودند و از آنجا که شادی مسری است و سرایت می کند میشد این شادی تسری شونده را توی خیابان حس کرد و بو کشید و شاد بود... یک شادی و آرامش زیاد... خیلی زیاد... مثل آرامش قبل از طوفان... دلم برای مردم این خاک می سوزد... شادی دسته جمعی شان حرام و لباس سیاه شان در نیامدنی ...
۲. بعد از نود و بوقی این تی وی تنفرانگیز را روشن کرده ام... دلم شور میزند... قرار ندارم... همه هی دارند از هم تشکر می کنند!!! مردک آمده می گوید نیازی به هیچ قلم چیزی نیست و چادرها دارند می ترکند از زور مواد غذایی و دارویی!!!!! همه چیز هست!!!!! مردم دیگر جنسی کمک نکنند و بزنند توی کار نقدی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!نگاه می کنم می بینم نیم ساعت است او حرف می زند و من هم دارم با هر جمله لوس و چندش آورش زیر لب فحش می دهم...مجری ها هی از مهمانهایشان تشکر میکنند و مهمانها هم از مجری ها ... هی هم به رخ می کشند درست است که زلزله در آذربایجان آمده ولی ما همه ایرانی هستیم و اهمیت ندارد که آذربایجانی ها ترک هستند!!!! حالا این جملات یعنی چه می که نمی فهمم ... اخر فلان فلان شده ها...خودتان می فهمید دارید چه بلغور می کنید؟؟؟؟؟؟ بعد از چند روز خفه خون چرا اعصاب مردم را به هم می ریزید؟ چرا زر مفت می زنید؟ چرا هی می خواهید تلقین کنید که همه چیز پرفکت و عالیست... اگر عالی بود که با شش ریشتر این همه کشته و زخمی و ویرانی به بار نمی آمد... مردم ما که بارشان روی دوش خودشان است... خوب میدانند چه طوری توی شرایط سخت هوای همدیگر را داشته باشند... نیازی به تشکر یا تحریک احساساتشان نیست که به خیر شما ذره ای امید نیست! حیا کنید لطفا و شر نرسانید ...
۳. بهترین خط برای راننده های تاکسی خطی، خط متروی شریف - حبیب اله هستش... از اول تا آخرش نهایتا اگه سه دقیقه طول بکشه و هیچ وقت هم ترافیک نداره... همیشه مسافر داره و پونصد تومن هم کرایه ش میشه... یعنی صبحها که از سازمان برنامه تا آریاشهر ششصد تومن میدم اون همه راه رو کلی عذاب وجدان می گیرم واسه راننده ی بیچاره ای که اون همه راه رو با ششصد تومن می بره... ولی خدائیش خیلی جیگر میخواد کسی بخواد بره توی اون خط مسافرکشی... یعنی لات و لوتهای تخم روس چاقو چاقوی راننده ی خطی طرفو قرمه قرمه میکنن با بربری و نون اضافه میرن بالا... یه بطری ماالشعیر پر از عرق سگی هم روش...
۴. عصر دم چهار راه ولیعصر یه جوون خیلی درشت بادی بینگول رو می بینم که از زور پودر و پروتئین داره بالاتنه ش میترکه... با یخه باز و دو تا پای لاغر که توی یه جین تنگ فاق کوتاه لاغری و عدم تناسبش با اون بالا تنه ی غول پیکر بیشتر به چشم میاد... شب اومدم فیس بوک می بینم که برام فرند ریکوئست فرستاده... همین طوری تصادفی!!! یعنی یه همچین دنیای کوچیکی داریم ...
۵. هر کدوم از دوستام می فهمن دارم میرم نه میذارن و نه ور میدارن و میگن: ایشالا بری و برنگردی!!! قول دست راستمو هم میگیرن که فابریک بذارم زیر سرشون... اون از دنیامون... اینم از دوستامون...
۶. امشب همه کارام تموم شد و چمدونمو بستم... گفتم بیام یه خداحافظی هم بکنم و همه چی رو بسپارم به شماها و سفارشامو بکنم و برم... مراقب خودتون و دلتون و دور و بری هاتون باشین... زندگی همینه دیگه... تو بهترین حالتش یه شمشیر دو لبه است که تا نصفش رفته تو دل و جیگرمون... نه میشه فرو کردش و نه میشه درش آورد بیرون... بهتره باهاش مدارا کرد و بهش رو دست زد... دیگه اینکه از من گیس سفید به شما نصیحت که اختیار زندگی تونو بگیرین دست خودتون... نذارین هیچکی واسه تون تصمیم بگیره... خودتون جیگر داشته باشین و سکان زندگیتونو بگیرین دستتون... هر کاری فکر می کنین درسته انجام بدین... حتی رانندگی تو خط شریف-حبیب اله!
۷. این دو خط شعر زیر رو هم گفتم بنویسم در ادامه پاراگراف بالایی که لال از دنیا نرفته باشم ...
ما را به رندی افسانه کردند
پیران جاهل شیخان گمراه
ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم
یا جام باده یا قصه کوتاه
...
.
.
.
باقی بقایتان...
۱. کشف کردم در من عنصری هست به اسم سودا... یا هوس... اسمشو هوس بذارم بهتره به نظرم... بعد همین هوس موتور محرک بیشتر اعمال و رفتارمه... یه وقتایی هم خیلی شدید میشه و تبدیل میشه به ویار ... کشف کردم فقط وقتایی که سرحال و سرزنده ام این عنصر جوشش داره و هست و توی همه لحظه هام ملموس و حس کردنیه... به عبارت دیگه وقتایی که هوس دارم سر حال و سرزنده ام...همین عنصر باعث میشه بتونم از ته دلم بخندم... به زندگیم و کارای روزمره م دل بدم و چیزهای قشنگ زندگی رو ببینم و چشممو به ناملایمت هاش ببندم... یه چیزی مثل سودای عشق... هوس دیدن یه رفیق... ویار خوردن یه کاسه حلیم داغ پر از دارچین و شیکر و چیزای دیگه توی همین مایه ها...
۲. سه شنبه دیگه... یا ویزا میدن یا نمیدن... اگه دادن که چه بهتر... میریم! ندادن هم که ندادن! دندون لق اول و آخرشون...
۳. ویار الانم کدبانویی و آشپزی و کارای خونه ست! به اضافه هوس کتاب خوندن و ویار گوجه سبز و سودای تئاتر...
۴. تازگی ها چای رو یه جور دیگه دم می کنم... اگه هر چیزی توی خونه م لنگ باشه، بساط چای و متعلقاتش همیشه به راهه... جاسمین و زعفرون و غنچه های ریز گل سرخ و هل و دارچین... ترکیب گل سرخ و زعفرون و هل از همه ش بیشتر به مذاقم خوش میاد... بعد توی این لیوانهای آرکروک یه چای ترکی خوش رنگ خوش عطر هوس انگیز میریزم و با خرمای بی نظیر درشت شهددار بمی یا نبات یزدی می زنم به بدن... بعد لیوان بعدی و باز لیوان بعدی و باز هم هوس لیوان بعدی...
۵. یه ذره بعد از دانشگاه تهران یه جوونی هست که کنار پیاده رو بساط عود و اسانس و شمع و اسانس سوز و عودسوز و جاشمعی داره... اولین بار که از طرف دانشگاه و نه از سمت کتاب فروشی ها داشتم به نیت نشر افق به طرف چهارراه ولیعصر می رفتم، یه غروب داغ تابستونی اوایل تیر بود که از دم دانشگاه عطر عود رو حس کردم و جهت وزش باد هم از قضا موافق بود- مثل یه ماچه سگ از خود بیخود شده و که تمام حواسشو به نفع حس بویاییش تعطیل کرده- در حالیکه برای اولین بار بود لذت تنفس بوی عود توی محیط باز اونم تو خیابون انقلاب و دم دانشگاه تهران تجربه می کردم رفتم سر وقت جوانک... از اون روز به بعد نمی دونم وسوسه آش نیکوصفت می کشوندم انقلاب یا ویار بوی عود در فضای باز یا سودای کتابهای انصافا خوب و هوس سفالینه های نشر افق یا بوی قهوه قنادی فرانسه...
۶. هوس مرد بودنم گاه به گاه و سودای زنانگی ام همیشگی... وقتهایی دوست دارم مرد باشم که دوست دارم بشه/بتونم کاری بکنم... ویار تغییر و جرات تغییر و تصمیم... از فعل پذیری و انفعال بدم میاد... همین شاید باعث شه بخوام مرد باشم... ولی هیچی مانع از این نمیشه که هوس نکنم خورخه باشم...
۷. حال دل با تو گفتنم هوس است
خبر دل شنفتنم هوس است
طمع خام بین که قصه ی فاش
از رقیبان نهفتنم هوس است...
شب قدری چنین عزیز و شریف
با تو تا روز خفتنم هوس است
وه که دردانه ای چنین نازک
در شب تار سفتنم هوس است
ای صبا امشبم مدد فرما
که سحرگه شکفتنم هوس است
همچو حافظ به رغم مدعیان
شعر رندانه گفتنم هوس است...
.
.
.
پ ن:
ویزامو گرفتم....در کمال باور و ناباوری... ![]()
۱. تازگی ها کشف کرده م هنوز هم خیلی دوست دارم مرد می بودم ... اون هم یه مرد دورگه ... از دو تا نژاد مختلف ولی حتمن دلم می خواست رگ اصلیم آمریکای لاتین بود... دوست داشتم اسمم هم خورخه بود... فرقی نمی کرد چه اسمی روم میذاشتن ...هر اسمی میذاشتن خودم اسممو میذاشتم خورخه!بعد وقتی که تو تنهایی هام با خودم حرف میزدم و اسممو صدا می کردم چه حالی میکرد گلوم با تکرار اسم خورخه!
بعد خودمو تو آینه نگا میکردم در حالیکه ته ریشم در اومده بود و جذابتر شده بودم و به مرض همه ی مردا یعنی خودشیفتگی حاد هم مبتلا بودم زیر لب یه ترانه سرخپوستی زمزمه می کردمو و ترجیع بندش رو هم میذاشتم تکرار اسم خودم... خورخه! وقتی از دور می اومدم دوستام اسممو صدا می کردند که هی خورخه... سلام خورخه... حتی بعد از مردنم هم وصیت میکردم روی قبرم درشت فقط یه کلمه بنویسن، فقط خورخه!
۲. اولین باری که باغ وحش رفتم تابستون هفت هشت سالگی هام بود اونم باغ وحش وکیل آباد مشهد... تموم علاقه م به حیوانات همونجا سرکوب و نابود شد... از بس که این قفسها کثیف بود و بوی بد می داد... از همه ش بامزه تر قفس میمونها بود و از همه ش بدتر هم همون بود... بوی تند ادرار میمونها که کف محوطه شونو کر گرفته بودن و همچین جیش صبحگاهی کرده بودند که انگار شیلنگ گرفتن! بعد حدود ساعتای ده، ده و نیم صبح این ادرارها در حال تبخیر بود و بوی تندش حال آدمو به هم میزد...
این خاطره تقریبا هر روز صبح و شب با گذشتن از فلکه دوم صادقیه برام تکرار میشه... بوی تند و گند ادرار معتادها و بی خونه ها که همونجا کنار کانال و خیابون به دیوار این زندگی نکبت بارشون ادرار کردن... بعد وقتی یه موقعهایی آخر شب میشه و دارم میرم خونه میبینم یه سریشون کنار همون دیوارها و جوبهای جیشی نشستن تاس میریزن و قمار می کنن... اینا رو گفتم که بگم بارون پریشب برام معجزه بود... معجزه... که این کثافت های تلنبار شده ی بدبوی متعفن رو بشوره و ببره... حالا حتی برای دو سه روز...
۳. دلمو صابون زده بودم بیام پیشت... دل کنده بودم از این هوای داغ... از این هوای کثیف... دلم می خواست بیام و بازدم نفسهای گرمتو با یه دم عمیق بکشم توی ریه هام... دلمو خوش کرده بودم بیام پیشت عین یه پسر بچه هیز زل بزنم بهت و تک تک اجزای صورتت رو ورانداز کنم... به دلم وعده داده بودم با هم بریم ولوویی تو خیابونای اسلو و من زیر چشمی شاهرگتو مثل همیشه با نگرانی بپام... آخه قدم تا گردنت میرسه... اونم تازه با کفش پاشنه دار...دلم میخواست یه عالمه باهات حرف نزنم... ساکت باشم و تو حرف بزنی و من فقط نیگا کنم... حالا دوباره باید از نو واسه خودم قصه جدید ببافم... از نو دلمو خوش کنم... از نو دلمو صابون بزنم... از نو بهش وعده بدم... این "نه" به جای پاسپورت کوبیده شد توی دهنم... عین یه سیلی آبدار خورد زیر گوشم... عین یه تیزی رفت تو پهلووم...
۴.دلم برای چاق و لاغر تنگ شده... واسه آقای حکایتی... واسه خونه مادربزگه... واسه آقا جیلی... واسه دون دون... واسه سرزمین خوشبختی...
۵. چهره واقعی زندگی زشته... کریه و چندش آوره... تنفرانگیزه... این هنر ماست که میتونه بزکش کنه... عیب و ایراداشو بپوشونه... خوبش کنه... دلپذیرش کنه... قابل تحملش کنه... تا جایی که بتونیم آرزو کنیم کاش میشد یه بار دیگه بیایم تو این خراب شده...
۶. آویز گردن جدیدم یه کاشی کوچیک از جنس صدفه... روش مینیاتور یه چوگان باز سوار اسبه که با ظرافت و زیبایی خاصی نقاشی شده و یه قاب نقره مستطیل شیک دورشه... احساس می کنم دو سانتیمتر مربع از هنر این مملکت رو آویزون کردم گردنم...
۷.آی
کجای دنیای؟
چرا نمی یای؟
مگه منو نمی خوای؟
.
.
.
... به حضور انورتان عارضم که سابقه آشنایی اینجانب و انبه بر می گردد به سالهای دور... اولین بار اسم انبه را در کتاب ریشه ها خواندم... تا همین ده دوازده سال پیش از موز و آناناس هم فقط اسمی بود و پزی... آن هم موقع بازی اسم و فامیل به کار می آمد و لاغیر! حالا انبه که جای خود دارد! توی آن کتاب هم از خود میوه که چیزی ننوشته بود! فقط برای تشبیه عضوی از اعضای شریف بدن بانوان استفاده شده بود آن هم از دریچه نگاه یک پسرک نوجوان آفریقایی اصیل! که ما با توجه به متن و قوه تخیلمان استنباط کردیم انبه باید چیزی باشد شبیه انار یا پرتقال کمی درشت تر اما!( مثلا مثل هندوانه های نارس محبوبی)
جالب اینجا بود که نمیدانستیم باید با فتحه بخوانیمش یا با کسره و ضمه! ولی باز قوه تخیلمان به دادمان رسید و گفتیم حتمن باید چیز شیرین و خوشمزه ای باشد و با قاعده ی عطف به ماسبق که در زبان شیرین پارسی هر چیز شیرینی مانند انجیر و انگبین و انگور و اناب و انار و قس علی هذا با الف مفتوح و نون شروع میشود ، تلفظش را هم به خاطر سپردیم....
ما که انبه ندیده بودیم تا زمانی که دانشجو شدیم چابهار و یک روز توی بلوار شهر نظرمان جلب شد به میوه های بیضی شکل سبز آویزان بر درخت، پرسان پرسان فهمیدیم که این همان انبه است! البته یه کمی توی ذوقمان خورد و وجه شبه آن تشبیه جوانک آفریقایی را خیلی متوجه نشدیم... در بهترین حالت میشد از آن تشبیه مهیج برای بانوان بالای شصت سال استفاده کرد نه دخترکان جوان!!!!!
خلاصه... وسوسه خوردن این انبه افتاده بود به جانمان و ول کن نبود! با شرم و حیا با یکی از دوستان مطرح کردیم و او هم حق دوستی را برایمان کامل کرد که انبه خوردن الکی نیست! قاعده دارد! بسپار به من تا برایت مراسم انبه خورون راه بیندازم! دخترک مرام کشمان کرد و یک انبه درشت زرد و رسیده پاکستانی برایمان خرید و در فریزر خوابگاه گذاشت و دو سه ساعتی توی سالن دور و بر یخچال بود تا دزدان دریایی سومالیایی خوابگاه داغ خوردن این میوه بهشتی را به دلمان نگذارند! میوه یخ شد و دخترک زیر لباس نهانش کرد و آورد توی اتاق و در را ازپشت سه قفله کردیم و نشستیم به خوردن! گفت باید انبه را از وسط قاچ کنی... بعد با چرخاندن دو طرف و بر خلاف جهت، هسته درشت و عجیب الخلقه اش به راحتی در می آید و باید با قاشق بیفتی به جان کاسه انبه و حالش را ببری... خلاصه نصف انبه را داد به ما و با گذاشتن اولین قاشق انبه به دهان تازه فهمیدیم تشبیه پسرک پر بیراه هم نبوده!!! احساس می کردیم داریم عطر و ادکلن مهربانخانه ای میخوریم!... بعدش هم بلافاصله گرمی مان کرد و لب و لوچه مان ریخت بیرون و تا حلق و گلویمان شروع کرد به خاریدن و کهیر... ولی خب بار اولمان بود خب!!! و از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که خیلی هم مزه داد و همچین طلبه انبه شدیم مثل همان پسرک آفریقایی...
بگذریم! تمام این مقدمه را نوشتم که برایتان قصه انبه خریدن پریشبم را تعریف کنم ... هر چی به قیمت ها نگاه کردیم دیدیم زیر پنج شش هزار تومن چیزی پیدا نمیشود که هیچ! تازه همچین دلمان هم نمی کشد که یهو چشممان افتاد به سینی انبه های درشت و تازه و آن قصه ها که شرحش رفت، در طرفه العینی از خاطرمان گذشت و کار داشت به ترشح آدرنالین می انجامید که نگاهمان افتاد به قیمتش! ای جان من! کیلویی هفت هزار و پانصد... آنقدر مدهوش انبه ها شده بودیم که تومن را ریال انگاشتیم و خوشحال که آخ جان! هم انبه میخوریم و هم چه قیمت خوبی! عارضم به حضورتان که نامردی نکرده و با وسواس سه تا انبه درشت انتخاب کردیم و رفتیم پای صندوق! یک دوهزار تومنی هم دستمان بود که فوقش اون سه تا بشود هزار و پانصد تومان و پانصد هم انعام بدهیم به جناب صندوقدار!
باقی اش را خوتان حدس می زنید لابد! یازده هزار و پانصد تومن ناقابل دادیم بالای آن سه تا انبه... ولی خب چون گران خریده بودیم همچین خیلی مزه داد و گفتیم مکتوبش کنیم بشود درس عبرت برای دیگران که هوسرانی نکرده و یا زمان هوسرانی ریال و تومن را اشتباه نگیرند که بعضی اوقات ممکن است خسرانی بس عظیم پیامدش باشد...
و من الله توفیق!
... این خرداد تمام نمی شود چرا... دوستش ندارم... دو سه سالی می شود که رنگ و بوی این ماه غصه دارم می کند و نوستالژی خیلی خاطره ها می افتد به جان ذهن و خیالم... یاد امتحانات خرداد و انتظار کشنده روزهای گرم تابستان زیر کولر... بی دغدغه خزعبلات کتابهای درسی و دربدر زیر و رو کردن کتابهای خانه برای پیدا کردن جواب یک عالمه سوال تلنبار شده گوشه مغز...
بعدها که سی سالگی را رد کردم فهمیدم توی کتابها همه چیز هست و هیچ چیز هم نیست! الان می فهمم که باید بروی جواب سوالاتت را از خود زندگی بگیری... باید سوالاتت را زندگی کنی... باید بروی توی قلب همه چیز... عافیت طلبی و ترس را بگذاری زیر پا... بالاتر از سیاهی که رنگی نیست؟! هست؟!
... این روزها به تفریحات سالم زندگی مفرحم یک روز در میان رفتن به مطب دندانپزشکی هم اضافه شده! دردش یک طرف... ذق ذق و تیر کشیدنش یک طرف... خسته بعد از هشت نه ساعت کار بلاانقطاع تا ونک رفتن و برگشتنش هم یک طرف! هزینه ش هم که به همه طرف!!!
۱.امروز هر چی این صفحه اصلی یاهو مکتوب که دیفالت کامیوتر اداره س باز شد، دل من هورررری ریخت پایین با دیدن تام هنکس و اون ماچ قشنگ و دلچسب و از دل و جونش به خانوم همسر...
۲. امشب از انقلاب تا میدون ولیعصر رو پیاده گز کردم... سرم بالا بود و توی صورت تک تک آدما نیگا میکردم و قاطی اون همه آدم دنبال تو می گشتم... بعد جلوی فرهنگستان هنر یهو زانوهام شل شد و دیدم دیگه نمی تونم قدم از قدم بر دارم... همونجا نشستم... اغوای اون ستونهای سفید و اون تیرآهنهای نارنجی قرمز و دلتنگی و اشکی که بی اختیار از گوشه چشمم سر خورد به یاد معمارباشی اون بنا... بعد دلم خواست همونجا روی اون پله ی مرمری کنار حوضش بخوابم و فرداش گنجشکا بیان نوک بزنن توی سرمو از خواب بیدارم کنن... همونجا کنار اون خیابون دوست داشتنی و طولانی...با اون درختای بلند و خوش قد و قامتش...
۳. از وقتی که برای خودم یه ساعت جدید جایزه گرفتم، همه ش احساس خیانت می کنم به ساعت قبلیم... صبح هاوقتی دارم دنبال ساعت جدیدم می گردم هی میاد توی دست و پام... هی میگه تف تو ذاتت فرزانه... منو ببین! من از اون ساعت جدیدت گرونترم... اصیل ترم.... با شخصیت ترم... نجیب ترم... ولی من خودمو می زنم به نشنیدن... دست خودم نیست... بیخود نیست قدیمیا گفتن نو که اومد به بازار، کهنه میشه دل آزار... یه چیزی می دونستن...
۴. سال هشتاد و دو، وقتی داشتم می اومدم تهران واسه ادامه تحصیل، یه بنده خدایی که حرفش برام سند بود گفت ببین تهران یه آقاهه ای هست خیلی کارش درسته... هر جا گیر کردی برو سراغش...
ما هم گفتیم خب! حالا نه اونقدرا! بعدشم تو دلمون فکر کردیم یه امتحانکی بکنیم این آقاهه رو ببینیم چند مردٍ حلاجٍ... بعد امروز بهش گفتیم یه کاری داریم... همون فرداش کار ما رو راه انداخت! خلاصه که حالا بعد هشت نه سال دوست جونمون رها بانو بانی خیر شد که بیا برو نذرت رو بده تنبلو! خلاصه که رفتیم تجریش و یه دمت گرم و دستت طلا و کارت درست بعد از این همه سال به آقاهه گفتیم و نذرمونم دادیم و یه بوته سیر و یه شاخه کرفس آبدار و یه دسته اسفناج تازه و چند تا مارچوبه هم خریدیم و برگشتیم خونه... یه دل سیر هم با رها بانو جانمون گپ زدیم و دلی از عزا در آوردیم...
۵. خانوم جوجو... میگی میای ولی نمیای... موبایلت چرا خاموشه؟ به خدا ببینمت همون یه ذره گوشت نداشته تو به سیخ می کشم و جوجه کبابت می کنم! حالا اگه مردی بیا!!!!
۶. "مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده است
که به جست و جوی فریادی گم شده برخیزم...
با یاری فانوسی خرد
یا بی یاری آن در هر جای این زمین
یا هر کجای این آسمان.
فریادی که نیم شبی
از سر ندانم چه نیاز ناشناخته از جان من برآمد
و به آسمان نا پیدا گریخت....
ای تمامی دروازه های جهان
مرا به بازیافتن فریاد گم شده ی خویش
مددی کنید*!
۷. باقی بقایتان...
*احمد شاملو
۱. امروز کشف کرده ام که غم هم یک عضو است از اعضای بدن انسان... مثل همین دست... مثل همین چشم... مثل همین پا... حالا اگر آقایان اطبا قدیم و دکترهای جدید هنوز پیدایش نکرده اند که دلیل نمی شود نباشد... هست اتفاقا... اما ظاهر غم هم مثل سایر اعضای بدن آدمها از یک نفر به نفر بعدی متفاوت است! جایش هم فرق می کند! برای یکی میشود یک خال ریز کنج لب و برای یکی میشود یک زگیل زشت و پرمو گوشه دماغ و برای یکی دیگر میشود چروک های عمیق عمودی روی پیشانی... برای بعضی ها هم می رود آن زیرها... لای گوشت و پوست و استخوان... آدم ها وقتی از کنار هم رد میشوند خیلی وقتها آن غمهای تنیده به تار و پود هم را نمی بینند ... ولی کشف کرده ام که که خود عضو شریف غم دنبال غم بقیه می گردد و زود پیدایش می کند: غمی که توی لثه های خندان یک نفر جا گرفته خوب می تواند غم توی عنبیه یکی دیگر را ببیند! غمی که گلوی یکی را فشار می دهد خوب میتواند غمی را که در مغز استخوان بغلی اش قایم شده پیدا کند...
کشف کرده ام جنس غم اسید چرب است... حالا هر چه که هست رفتارهای چربی مآبانه از خودش نشان میدهد... مثلا باید صد روز رژیم بگیری و ورزش کنی و از لذت خوردن چشم بپوشی تا شیش کیلو لاغر شوی، بعد دو هفته که بی خیال شوی همه اش بر می گردد سر جای اولش که هیچ، چاقتر هم میشوی... غم هم همین طوریست! خودت را میکشی تا با هزار ترفند حجمش را کم کنی و آبش کنی... بعد در عرض چند روز می شود سرطان و دوباره سرتا پایت را می گیرد... اصلا خیلی آدمها را می شناسم که سرطان غم گرفتند و مردند... یکهویی غم تمام وجودشان را گرفت و در خودش حل کرد و آنقدر به قفسه سینه شان فشار آورد تا زیر فشار همین غم خورد و خاکشیر شدند و غزل خداحافظی را خواندند و تمام... غم یک وقت هایی هم آماس می کند... مثل دملهای چرب... ورم می کند! میشود همین غمباد خودمان... بعد باید کلی دوا درمان کنی که یک ذره فروکش کند... آرام بگیرد... قایم بشود تا کی که دوباره مثل تبخال با یک تب برگردد...
۲. بالاخره چراغ های پارک نزدیک خانه را روشن کردند... دیگر ظلمات که نیست هیچ... پر است از آدمهایی که آمده اند با ولع هوای تازه رد شده از پارک ارم و چیتگر را یک جا بدهند توی ریه هایشان... هوایی معطر به عطر گلهای بهاری درخت زبان گنجشک...
۳. دوستت دارم...
دوستم داری...
دوستت دارد یا دوستش داری یا دوستش دارم یا دوستم دارد...
صرف کردنش از خودش سخت تر است این دوست داشتن...
۴. دستهای آدم که چرب میشود هیچ کاری نمی شود کرد! نه میتوانی زیپت را بالا بکشی نه دکمه ات را ببندی نه دماغت را بخارانی نه یقه لباست را مرتب کنی...حتی نمی شود آدم بکشی! هیچ غلطی نمی شود کرد!...هر چقدر هم که با صابون بشوری باز انگار ته دستهایت چرب است... حالا بزند و دست و دل آدم چرب بشود... آن هم با غم...
۵. کلا تف تو روحت زندگی...هر بزی که خواستی تا حالا رقصوندی... هر کرمی بلد بودی که سر ما ریختی...دیگه حوصله کل کل باهات رو ندارم... حوصله جنگیدن... حوصله کم کردن روی پر روت... حوصله کم نیوردن جلوت... از حالا به بعد هر چی خواستی بتازون... فقط یادت نره که تف تو روحت!
۶. صلاح و توبه و تقوی ز ما نجو حافظ ز رند و عاشق و مجنون کسی نیافت صلاح!
۷. یک دست چرب و آلوده به غمم را گرفته ام به زانو و دست چرب دیگرم را تکیه داده ام به دیواری چرب... تا خرخره چرب و چیلی شده ام انگار... تا زیر چشمهایم... تا مغز سرم... همه وجودم چرب و لیز است و مستعد زمین خوردن دوباره...خب آدم هی می خورد زمین...آن هم روی زمین چرب... هی پا می شود... دوباره می خورد زمین... دوباره پا میشود...شده ام عین این ماشین های اسقاطی که روی شیشه اش یک دستخط کج و کوله نوشته: لطفا مرا بشویید...
لطفا مرا بشویید...
چیزهایی هست که نمیدانی... حالا خیلی هم علاقه نداری به دانستنش... یعنی خیلی هم که نه! اصلا دلت نمی خواهد که بدانی... گیرم که بیایم و بگویم... خب... که چه...
چیزهایی هست که نمی دانی اما همین چیزها... همین چیزها بس است تا معده ام اسپاسم کند و دل و روده ام به هم بپیچد و یبوست و دل درد نصف شب از خواب بیدارم کند و نگذارد تا خود صبح پلکهایم محض رضای خدا یک لحظه بسته شود...
چیزهایی هست که نمیدانی و گیرم که دانستی... فرقی نمی کند برایت... موضوع تو نیست...حالا گیرم که یک چیزهایی هم هست که نمی دانی... و ترجیح هم میدهی که ندانی... چه کار کنم با آن چیزهایی که هست و میدانی و باز هم فرقی نمی کند این دانستن و ندانستن...
بگذار دلم به این خوش بماند که چیزهایی هست اما نمی دانی و همین ندانستن دلخوشی تحملشان باشد... تحمل سنگین چیزهایی که هست ولی تو خبر نداری... تو نمی دانی...
پ ن: نه منتظر زلزله ام نه منکر آمدنش...
برداشت آزاد خودخواهانه و شخصی از فیلم "چیزهایی هست که نمی دانی"...
۱. سلام...وبلاگم سه ساله شد... خودم سی و یک ساله... دارم فکر میکنم به چند سالگی دوستیهامون... و اینکه هر چی سن آدم میره بالاتر درکش از رنج و لذت خیلی بیشتر میشه... قدرت درک انتزاعیش جهشی و تصاعدی میره بالا... طعم لذت زندگی رو زیر دندونت حس می کنی در حالیکه رنج هاش نیشتر عمیق تری می زنن به روحت...
۲. دلم نمیاد خونه رو مرتب کنم... این طوری هنوز بو و رنگ امیدو داره... فلش مموری جا مونده ش به لپ تاپ من... ژیلت صورتش کنار آیینه دستشویی... کیف چرمیش.. جوراب هاش پشت در اتاق خواب ... بوی عطرش روی بالش...
۳. قصه عجیبیه... به نبودن چند ماهت اینقدر عادت نکردم که به بودن این چند روزت...
۴. درست وقتی که فکر می کنی دیگه دست زندگی برات رو شده و جیک و پوکش رو میدونی و داری به سی سال عمر و تجربه ت می نازی همچین برات آس هاشو رو می کنه که تازه می فهمی که اووووووووه! تازه اول راهی!
۵. سریال همسایه دیوار به دیوارمون دیشب تموم شد! بعد از ما اومدن توی ساختمون... دو سه ماه اول همه چیز خوب بود و رمانتیک... بوی برنج دودی و عطر کیک سیب و صدای بوسه های کشدار و عاشقونه ... کم کمک بگو مگو و جر و بحث... بعدش فحش های کاف دار و چارواداری... بعد جلسات خانوادگی و در نهایت هم دیشب که جلوی خونه ماشین حمل و نقل اثاثیه رو دیدم و بعدش هم تموم... خودم کم غصه داشتم تو آسانسور واسه شون گوله گوله اشک می ریختم... انگار همین دیروز بود که آیینه و شمعدون و جهیزیه آوردند و بوی اسفند و یار مبارک بادا طبقه ی سه ی ساختمون فرشته رو برداشته بود....
۶. از وقتی قضیه رفتنم یه کمی جدی تر شده حس و حالم شده مثه آدمی که بهش گفتن مثلا تا یه سال دیگه بیشتر زنده نیستی... به همه چی با حسرت نگاه میکنم...دوستام... وسایلم... خیابونا... مغازه ها... این حس ها مال کسی هستش که حداقل ده سال میشه دغدغه اصلی زندگیش رفتن از این مملکت هستش!!! از این حس عجیب تر اینه که تا می فهمم یکی از دوستام کاراش جور شده و داره میره اون ور آب چه واسه تحصیل چه واسه مهاجرت بغض می کنم و دلم به اندازه ی همه دنیا می گیره... ملا نصرالدینی ام واسه خودم...
۷. یادت هست اون موقع ها یهو که گریه م می گرفت یه وختایی، می پرسیدی :گریه کردی؟ می گفتم : نچ! هوا گرم شده چشمام عرق کرده... امسال چه زود هوا گرم شده امید ...
تو واسم مثل بارونی تو واسم مثل رویایی
تو با این همه زیبایی من و این همه تنهایی
منو حالی که میدونی
من با تو آرومم وقتی دستامو میگیری
وقتی حالمو میپرسی حتی وقتی ازم سیری
حتی وقتی که دلگیری
من بی تو میمیرم تو که حالمو میفهمی
تو که فکرمو میخونی تو که حسمو میدونی
تو که حسمو میدونی
پ ن۱: توو اين هواي پاييزي زمستوني بهاري...صداي صاف و قشنگ محمدرضا هدايتي عزيز حكم يه ليوان چاي داغ رو داره، توي ايوون يه خونه قديمي در حاليكه داري جوونه زدن شمشادها و ياسمنا رو نيگا ميكني و روزها رو ميشماري و بي قرار از اين همه شمردن ديگه نه دل تو سينه ت مونده و نه رمق تو زانوهات...
بيااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ديگه...
پ ن۲: طبعم عوض شده... اثری از افسردگی ندارم... رنگ مورد علاقه ام شده زرد اخرایی کنار نارنجی و قرمز و سبز براق... یه قوری زرد خریده ام... یه شال زرد پاییزی و یه شال قرمز-نارنجی پاییزی... یه دامن پلیسه پر از برگها و گلهای پاییزی... بچه هم که بودم برعکس دخترکهای صورتی من زرد و نارنجی بودم!!! حالا همانقدر شادم... همانقدر منتظر و بیقرار آمدن عید... آخ این چند روز...آخ این چند روز... آخ این چند روز...
پ ن۳: دلم میخواد دوباره همه دور هم جمع بشیم... تو اتاق پایینیه... بعد این قدر بخندیم و سر به سر هم بذاریم که خونه بره رو هوا و بابا رو از بالا بکشونه پایین که بگه :خیله خب حالا یه کم یواشتر! شماها به چی چی اینقده میخندین؟!" دوست دارم همه کنار هم باشیم... مثل صبح بعد از عقد فروغ وقتی همه مون از قدیمی ها و تازه واردها کنار هم دور حوض نشسته بودیم... چقدر دلم همه چیز رو با هم میخواد... همه چییییییییز...
آخ خداااااااااااا...
پ ن ۴: امشب توی تاکسی نشسته بودم صدای زنگ موبایل خانومه بغل دستیم همون آهنگ بلالوم ماحسون بود که اون وختا زنگ گوشی آرش بود... همین طوری که صداش در اومد، اشکای منم هور هور ریخت پایین... بعد از فس فس دماغم خانومه فهمید گریه کردم پرسید: اتفاقی افتاده خانوم؟ منم توی همون حال گفتم نه خانوم... فقط دلم واسه شوهر خواهرم تنگ شده! بعد خانومه یه نگاه عجیب کرد و دیگه هیچی نگفت... وقت نبود براش توضیح بدم این آهنگ موزیک متن یه عالمه از خاطرات خوب و قشنگ همین چند سال پیش ماست... وقت نبود براش بگم که....
۱. بعضی ها باید همیشه باشند... بعضی ها باید همیشه تکیه گاه باشند... بعضی ها حق ندارند بروند... بعضی ها حق ندارند دیگه ننویسند ... بعضی ها حق ندارند در وبلاگشان را تخته کنند... بعضی ها حتی حق ندارند بمیرند...(مخاطب خاصش کسی است که مرا نمیشناسد... نه حقیقی و نه مجازی... دلم برای ریچارد و الئویش تنگ میشود بدجور...)
۲. میترسم... از اینکه دوباره ببینمت... از اینکه تو همانی نباشی که راهی فرنگت کردم... از اینکه من همانی نباشم که جا گذاشتی... از اینکه نشناسمت... از اینکه برایت غریبه باشم... این همه ترس را کجای دلم بگذارم وقتی فکر آمدنت همه جایش را گرفته؟!
۳. عین بند تمبون کوتاه می مونم... این خصلتمه... یکهوویی در میرم! یکهویی غیب میشم! ولی این به این معنی نیست که خاصیت کش بودنم رو از دست دادم... اتفاقا این کشیده شدنها و در رفتنها خاصیت ارتجاعیمو تقویت میکنه...
۴. دیشب آقاهه یه آجر گذاشته بود وسط یه تشت متوسط روحی... چند تا سیب زمینی و تخم مرغ پخته هم چیده بود کنارش... آجر رو قبلا گذاشته بود توی پیت حلبی توی آتیش... آجر سرخ و سوزان و گل انداخته بود... آقاهه با چتر وایستاده بود بالای تشت و توی یک سینی هم داخل یه پلاستیک نون ساندویچی باریک از اون قدیمی ها گذاشته بود و گوجه فرنگی های تیکه تیکه شده... روحم پر کشید برم بشینم کنارش یه دل سیر سیب زمینی و تخم مرغ پخته بخورم با گوجه فرنگی شور و بعدش هم یک لیوان پدر مادر دار چای ارل گری تویینگز ... بعدش هم بگیرم همونجا زیر باران ریز ریز و لطیف آخر زمستون طاقباز بخوابمو و زل بزنم به آسمون...
۵. دیشب خواب دیدم بابا رفته با همسایه بغل خونه که مغازه دوچرخه سازی داره و یه گربه اشرافی ولی زشت و سیاه، قرار مدار گذاشته که من برم زن گربه هه بشم
بعدش گربه هه رو آورد خونه که من ببینمش! بعد من از بابا می پرسیدم آخه پدر من کی تا حالا زن گربه شده که من نفر دومش باشم!!! بعدش پوزه گربه هه مثل خارپشت بود!!!!! یعنی این شب و روز منه ها!
۶. از وقتی کیف رفیقمو زدن، یه اسپری فلفل خریدم و تا دلتون بخواد یه کتی و قلدر شدم! شبها انگشت اشاره دست راستم روی دکمه اسپری بازی بازی میکنه و دلم غنج میزنه یکی بیاد بخواد اذیت کنه فسی بزنم تو چشمش
لامصب عین دستمال قدرت داداش کایکو بهم اعتماد به نفس داده!!! اون شبایی که مجبور بودم اون یه تیکه خلوت دم خونه رو با ترس و لرز بدوم و هی برگردم پشت سرمو نیگا کنم کسی نیاد اذیت کنه که یادم می افته جیگرم کباب میشه ... این قدر مزه داده میخوام یه شوکر هم بخرم
۷. آنا... نمانا... توتو... اسکاچی... آنا مانا کلاچی![]()
.
.
.
پ ن: تعبیر این گربه سیاهه شد اشتباهکی پاک کردن کد پیوندهای گودریم... یعنی پاک شدن لینک همه رفیقای قدیمیم
برام لینکاتونو بذارین لطفا... بابات بسوزه گربه سیاهه![]()
میز مطالعه ت را کشیده ام وسط اتاق نصف شبی... این میز که عادت دارد به تغییر کاربری... از نهار خوری به مطالعه... ولی امشب برایش خواب دیگری دیده ام... تمام شمع های فانتزی و غیر فانتزی خانه را آورده ام چینده ام دور و برم... توی عوددان هم عود تازه با عطر شکلات گذاشته ام...قهوه جوشم را تا نصف بیشترش آب کرده ام گذاشته ام بجوشد که تا صبح هی پر کنم فنجانم را و هی تهش را زل بزنم ببینم قلب تو افتاده تویش یا نه... آینه دستشویی را هم کنده ام آورده ام گذاشته ام روی صندلی مطالعه ت و دور از چشمت یکی از کتابهای عزیزت را هم گذاشته ام جلویش تا لیز نخورد... از بقیه اسباب نئشه جاتم غیر از قهوه و عود شکلات و شمع وانیلی، یک آهنگ تند عبری سوار بر ملودی عربی است و پژواک صدای خودم وقتی دارم بلند بلند هـــــــرم را می خوانم... که نه از خواندنش سیر میشوم و نه از لول خوردن توی آرشیوش خسته... که دیر گاهی است بساط و بزم خلسه و تنهاییم بدون هرم کلماتش کامل نمی شود... صدا را گذاشته ام روی نهایت و گوشی های هدفون را تنظیم کرده ام درست مقابل پرده گوشم که تا خود صبح بلرزد... مثل فک پایینم... مثل عضلات بازوها و شانه ها و کمرم ... مثل دلم... بوی وانیل و قهوه و شکلات فضای خانه ام را برداشته... احساس می کنم لیدی یک قهوه خانه عربی ام در مراکش... مردم را بیرون می کنم و آخرینشان که رفت ، پشت در تابلوی کلوزد/مغلق را آویزان می کنم و تازه می آیم سر وقت تو... برایت یک چای مراکشی پر کف می ریزم و تمام شمع های روی میزهای قهوه خانه را روشن میکنم و می روم با هول و نفس نفس توی رخت و لباسهایم پاچه میزنم تا اغواکننده ترینشان را برایت بپوشم... نمی دانم چرا می رسم به همان دو بندی کرم قهوه ای رنگ و رو رفته که اگر قهر بودی و می پوشیدمش، آشتی می شدی ... می روم از روی گلدان یکی از میزها یک غنچه مریم می کنم و سنجاقش می کنم روی موهایم... خودم هم میروم یک فنجان قهوه غلیظ عربی تلخ را شیرین میکنم و یک جا سر می کشم و می آیم جلوی چشمهای متعجب تو می روم روی میز... روی همین میز وسط اتاق... و تا خود صبح برایت می رقصم ... با همین ملودی عبری عربی تند... و تو نشستی روبرویم و هر از گاهی مسحور و اغوا شده، به سیگارت پک های عمیق می زنی و دودش را فوت می کنی برای من که دودش بشود یک قلب و هی بزرگتر و بزرگتر بشود و تا هنوز محو نشده، قلب بعدی را با پک بعدی برایم بفرستی...
توی خانه ات بوی شکلات می آید... بوی قهوه غلیظ عربی... بوی مریم... بوی وانیل و بوی عطر زنی که روی میز مطالعه ت آنقدر تا خود صبح رقصیده که بوی وودش رفته هوا ... توی خانه ت بوی انتظار می آید و امیدی که دارد جان می گیرد و قد می کشد و زنی که مشامش آکنده از این همه عطر،تو را بو می کشد...
پ ن: تولدت مبارک![]()
- من عاشق شدم دوست جون! دیگه تو رو نمی خوام...
: خب چشمم روشن! حالا طرف کی هست؟![]()
- یکی نیس! سه تان!![]()
: به به! دست مامانم درد نکنه با این عروس آوردنش...
- حالا موندم سر سه راهی انتخاب ...کمکم می کنی؟؟
اولی یه پیرمرد دوست داشتنیه که نامه ها مونو بین دو تا ساختمون و طبقات مختلف جابجا میکنه... خیلی شبیه خسرو شکیباییه... دیابت داره... و رنگ پوستش پر از رنگدونه هایی شده که وقتی دور از جونش آدما به روزای آخر نزدیک میشن اون رنگی میشن...
دومی یه پیرمرده که از دست زنش در میره میاد دزدکی و هول هولکی توی ایوون روبروی پنجره اتاقم تو اداره یه سیگار می کشه و میره... یه جوری میشینه یا وایمیسته که زنش نفهمه و شصت دفعه بر می گرده پشت سرش توی خونه شو نیگا میکنه که زنش نیاد... فک کن چه آدم پر هیجان و پر عشقیه توی این سن و سال...
سومی هم یه پیرمرده راننده ون آریاشهر-بهار... خیلی شبیه م.ی.ر مونه... این همه شباهت خیلی عجیبه به خدا... هر وقت تو صف تاکسی وایستادم دعا می کنم نوبت اون بشه و سوار ماشینش شم... خیلی نازنینه... حالا تو چی میگی؟
: خانوم خدا رحمت کنه حاجی بقال، سوپری سر کوچه مامانم اینا که نقرص داشت ... اونم خوب بودا... ولی خوب شد که مرحوم شد! و الا الان کارت سخت تر بود و سر چهارراه گیر کرده بودی!!!!![]()
-یعنی تا این حد دوست جون؟!؟!؟!؟![]()
کاهوها، تلخ...
کشمشها، تلخ...
پرتغالها، تلخ...
دنیا، تلخ...
.
.
.
همه چیز طعم کام مرا گرفته انگار...
امشب دلم برا اون خال ریز لعنتی روی پره بینیت تنگ شده که هر وقت الکی میخواستی گول بمالی سرمو، خفیف و ریز می لرزید و لو میدادت کره اسب من...
.
.
تا برگردی به خدا دیگه خروست مرده! حالا ببین ...
... دارم به وابستگیم به اشیا فکر میکنم و اینکه اگر بر فرض، مثل زمانهای باستانی قرار بود وسایل مورد علاقه یا جدانشدنی هر کسی رو با هاش دفن کنند، من چه چیزهایی همراه خودم میبردم اون زیرزیرا...
تموم وسایل زندگیمو مرور میکنم... هر چی فکر میکنم ازاینها نمی تونم جدا شم و طاقت دوری شونو ندارم که عبارتند از: اپیلیدی، موچین، قیچی مو و ابرو، ناخنگیر، سوهان ناخن، مسواک!
همین و بس!بقیه ش مال ورثه ی نداشته م...
نمیدانم... به قول اون ور آبی ها حتمن"در ایز سامتینگ رانگ ویت می"* و الا که نباید فقط چشمهای من یه چیزهایی را که نباید، ببیند و گوشهایم نشنیدنی ها را بشنود و یا از این هم بدتر که قلبم چیزهایی را که نباید، حس کند! اصلن آن استعدادی که خیلیها به رویم می آورند نه هوش ریاضیات و دو دوتا چهارتا که همین لمس و بوکشیدن چیزهای غیرملموس است و لاغیر... و الا که خودم بهتر میدانم که خبری هم نیست و کجا چه خبر است... چه شد که اینها را نوشتم... آهان یادم آمد! شاید خواستم برایتان تعریف کنم منظره دیوار روبروی پنجره اتاق کارم در طبقه چهارم یک ساختمان بلند و آن کفتردختربازی که شاید کوچه خلوت یا زیرپله اش شده این بریدگی نا همگون بیرون زده از دیوار همسایه، درست در تیررس نگاه حقیر... البته این مورد نه تنها از آن مواردی ندیدنی نیست که با چشم غیر مسلح هم میتوان از بیست فرسخی شاهد کارهای خاک تو سری* این کفترفنچ باز شد! نکته اش فقط این است که از این همه بام و برآمدگی و فرورفتگی های این حول و حواشی آمده درست نشسته دم بوق من!
خب من هم که اوایل به تعمدی بودن و دهن کجی کفتر هوسباز پی نبرده بودم که! حیا می کردم و زل میزدم به مانیتور و می گفتم با خودم خدا را خوش نمی آید خلوت دو تا کفتر با نگاه نامحرم نفر سومی خدشه بردارد! ولی خب بعدش که دیدم این کفتر چاچولباز ما خودش کرم دارد که روزی چند بار میرود کفترهای سینه اناری سفید و نازک و عشوه ای خاکستری و خوش قد و قواره سیاه را بلند میکند و می آورد راست راست دم نفس بنده، من هم همچین تنظیم کردم ساعت چشم برداشتنم از مانیتور و نگاه کردن به دور برای جلوگیری از اعوجاج چشمهایم را با دقایق معاشقه ی این کفتر عشقباز!
اعتراف می کنم که بی آبروتر از این حرفها باشم که قوای ذهنی بی پروایم هم به کار نیفتد لاکردار! مثلا دیدن ماچمالی آن نوکهای سفت و تصور اینکه اگر ما هم نوک داشتیم ... و اگر گردن ما هم پر داشت ...و بلافاصله بعدش، تصور بوی پرهای کمی خیس شده از هیجان پشت گردن... و تصور اینکه بدون دست و با بال چطوری می شود سر آن یکی کفتر را گرفت و توی چشمهایش نگاه کرد یا چطوری میشود بدون لمس ستون فقرات، خستگی را از تن آن یکی کفتر عاشق یا اغفال شده،درآورد و عین یک پوست کیک مچاله کرد و دور انداخت ...بقیه اش طلبتان! همین طوری اش هم پر زیاده رفتم!
باز هم اعتراف می کنم که عادت کرده ام این کفتر دست و دلباز! روزی چند بار بیاید و جلوی چشمانم خوش رقصی کند برای آن دیگری(ها) البته و بعدش هم طلبش را وصول کند، لختی هم بنشیند و بغ کند و آخرش هم قولنچی بشکاند و همچین قولنچش شکسته نشکسته دل آسمان را بشکافد و در آبی بیکرانه اش محو شود...این دون ژوان مخ زن عاشق پیشه ی دودره باز....
* ریگ به کفش داشتن!
* وام واژه از جناب مونتی!
الان که دارم این کاغذ را برای شما مینویسم تازه از راه رسیده ام و هنوز دست نشسته، نشسته ام پشت این دستگاه تا شما را کال* کنم ولی شما نیستید و گوشی تان را بر نمی دارید... اینجانب هم که فعلا جای دیگری جز اینجا ندارم بروم این وخت شبی... نگویید برو هایپراستار* که عصبانی میشویم چون نه رمق داریم و نه حوصله اون همه شلوغی مردم قحطی زده! بعد هم ممکن است فریب شیطان را بخوریم که به ما دم به دم پیشنهاد خوردن خوراکی های خوشمزه میدهد و بنده این دل بشویم که هوس اسکندر کباب و دنر گوشت کرده یا حتی یک آیس پک بزرگ یا دست کم یک فنجان قهوه ترک با یک عدد پای سیب داغ!
راستی داشتیم می آمدیم یک زن و شوهر پر سر و صدا داشتند سر جای بدمینتون ما جیرجیرکنان و سرمست بدمینتون بازی می کردند... خواستیم برویم بیرونشان کنیم که اوهوی! اینجا انحصاری من و سرورم هست و بروید یک جای دیگه... بعدش که هی نزدیک تر شدیم رافت اسلامی در وجودمان ترشح شد و بخشیدیمشان!
راستی... دیروز یک خانمی از من پرسید شما ترک هستی، گفتیم نه... بعد یه چیزهایی به ترکی گفت و من همچنان همچون یک ابله خندان نگاهش می کردمی ... گفت نه! واقعا ترک نیستی! گفتیم حالا از کجا فهمیدید؟ گفت الان بهت گفتم از آن مواد بدبوی زاید خوردی تخم سگ عوضی که ترک نیستی! و بعد چون عکس العمل نشون ندادید فهمیدم! من همین طور هاج و واج نگاهش کردمی و گفتمی: ولی خدائیش شما ثابت کردید که... و جالب اینکه بعدش با هم دوست شدیم چه جور!!!
دیگر چی؟ آهان! اوضاع اداره مان مساعد نیست! رئیس بزرگ با بخش ما در افتاده بر اثر سعایت و زیر آب زنی بی هنران ول زیر آب زن مفت خور!
راستی به بهانه سال نو برای آن آقاهه ساکن کشور همسایه ایمیل تبریک فرستادیم که دست بر قضا مرام کشمان کرد و از آنجا که آنلاین*چراغ خاموش بود بعد از تبریک و حال و احوال،دوباره پیشنهاد کارش را تکرار نمود! و گفت این دفعه آخر است که می گویم بیا و این سازمان ما را بکن سکوی پیشرفت! شش ماه یک سال پیش ما باش و کار را حرفه ای تر یاد بگیر و بعدش برو یه جای درست درمون مثل یونسکو! من هم گفتم پدرت خوب مادرت خوب! اگر بر فرض مثال اداره ما بخواهد کسی را بفرستد خارجه آن هم برای شش ماه تا یک سال مگر کم حسن قلی خان توی لیست انتظار دارند برای این جور موقعیت ها! ما که خداوند دو بامبی کوفته مغز سرمان و زن شدیم! تازه توی هفت آسمان یک ستاره هم نداریم که هیچ... جانماز هم آب نمی کشیم و خودمانیم! شما اگر خیلی مرد هستید و خیلی نبوغ در ناسیه و پیشانی ما مشاهده کرده ایدچرا نمی گذارید ما ایندیویجوالی*اقدام کنیم؟ می گوید ما سیستم جذب نیروی انسانی مان فقط از آن طریق است... من هم توی دلم می گویم: پس درد بگیری! تو که این قدر جنم نداری، پس غلط می کنی کک میاندازی به پاچه ما! برو ریش سیبیلت را بتراش جایش سرخاب و سفیداب بمال! از طرف دیگر دیگی هم که برای من نجوشد علیرغم میل باطنی ام بگذار سر سگ تویش بجوشد... یادم نرفته سر قضیه اندونزی فلان کس خان را فرستادند به جای من که بلیط و دعوتنامه و همه کوفت و زهرمارش به اسمم بود و کارش اصلا کار خودم بود و این فلان کس خان آقازاده حتی اسپل* اسمش به انگلیسی را هم بلد نبود... چه برسد به شرکت در کنفرانس و ارائه پرزنت* به انگلیسی و قس علیهذا... و این راز سر به مهر در سینه ما به عنوان یک حسرت تا آخر عمر حتی اگر آلزایمر هم بگیریم، خواهد ماند و با ما دفن خواهد شد!
راستی... ترجمه آن سایت را انجام نمی دهم چون عواقبش زیاد است! از طرفی آن قدر مطالب ناهماهنگ و خزعبل است که اصلا حال نمیکنم! اعتراف میکنم یه ذره از بداخلاقی های اخیرمان علاوه بر سندرم پیش از قاعدگی به سنگینی این بار بر شانه های نحیفمان مربوط بود که شکر خدا صدقه دادیم و شرش از سرمان پرید...
امروز راستی رفتیم در جلد مادربزرگ و زدیم کانال موعظه به یکی از دوستان بسیار باهوش لیسانسه که هی برو فوق لیسانست را بگیر بچه جان که الان همه دارند و یه روزی واقعا حسرتش را میخوری که چرا وقتی که وقتش بود اقدام نکردی! طرف به فکر فرو رفت و بعد از دقایقی تامل پرسید: خانوم فلانی شما به چه نیت و انگیزه ای رفتید و فوق گرفتید؟ ما هم نه گذاشتیم و نه برداشتیم و زرپ گفتیم: ازدواج! دخترک چشمهایش گرد شد ولی از طرفی ته دلش غنچ زد که چقدر شما خوبید که راستش را می گویید... ما هم گفتیم عزیزم! ما دنبال همسر ایده آلمان در محیط آکادمیک می گشتیم خب... یکی در پاساژ پارچه فروشها به دنبال یار است و یکی در راسته طلافروش ها... یکی هم مشعوف از مال پدر در هیچ قبرستانی دنبال همسر نمی گردد که همسر خودش در به در دنبالش می گردد... ولی ما از آنجا که بسیار سرزیاد و سرتق بودیم و خودمان در پی شکار عشقمان بودیم و سلیقه خودمان بسیار حائز اهمیت بود نه خاله خانباجی های دور و اطرافمان، عمرا تا پیدایش نمی کردیم دست از تحصیل علم و دانش بر میداشتیم! علم خالی که به درد نمی خورد! باید بشود تکنولوژی!!!! که به کار آید! حالا هم عمرا خر شویم دوباره برویم خودمان را علاف ادامه تحصیل و این قرتی بازی ها کنیم!!!!
دوباره داریم کال میکنیم و شما پاسخ نمی دهید... پس ما نیز روده درازی بیشتر نکرده و می رویم یک دوش بگیریم و بعد هم بخوابیم تا باز فردا روز از نو و روزی از نو...
یادتان باشد که آمدیم، نبودید و امیدوارم مصداق گشتیم نبود نگرد نیست نباشید و الا که تیکه بزرگه تان نه گوشتان که ناخن انگشت کوچک پای چپتان میباشد! این آخری را جدی گفتیم به جان خودمان
عزت زیاد
فرزانه بانو جان![]()
پ ن: ما خواستیم در خلال این نامه به صورت غیر مستقیم بگوییم که ما زبان خارجه بلدیم و پیشنهاد کار از خارجه داریم و خیلی با کمالات و جمالات و آلبالو و شفتالو هستیم و لوک ات مای هت* و این حرفها... تا شما تحت تاثیر قرار گرفته و همچنان ما را به عنوان بانوی اول دربار و در یک کلام ملکه بلند مرتبه و والامقام بدارید... و الا داداش فرید و داداش حمیدمان را با شیلنگ سیاهه می فرستیم سر وقتتان که حتی اگر در ثریا هم باشید پیدایتان کرده و حقتان را بگذارند کف دستانتان!
به قول شاعر گفتیم به شما حرفهای دل عاشمان را نگین که نگفتید!!!
ملتفتین که![]()
دیگر باقی بقایتان ... جانم فدایتان.
.
.
از قصد الاین* نکرده ایم نامه مان را بلکم طبیعی تر به نظر آید این دستخط!
***
کال کردن*: تماس تلفنی از طریق اینترنت
هایپراستار*: یک مغازه یه کم بزرگتر از سوپری محله
آنلاین*:روی خط
ایندیویجوالی*: شخصی
اسپل*:نمی دونم فارسیش چی میشه به خدا
پرزنت*:ارائه
لوک ات مای هت*: کلاهمو ببین...
الاین*: مرتب کردن خطوط
بعضی وقتها بعضی عکسها خاطره ای و ماندگار میشوند... مثلا یک عکس از بچه گی هایم دارم نشستم سه کنج حوض یک خانه قدیمی خشت و گلی اصفاهانی... دکمه های بلوزم باز است و چشمهایم را جمع کرده ام از آفتاب... تمام عکس های زندگیم یک طرف، این هم یک طرف... با این همه خیلی عکس ندارم... حتی آلبوم عکس عروسی... حتی یک عکس دوتایی با آقای همسر که اگر کسی خواست تمثال مبارکمان را در کنار هم ببیند، نشانش بدهم در حالیکه دو تایی دست انداخته ایم گردن هم یا داریم توی چشمهای همدیگر نگاه میکنیم و عشوه می آییم یا حتی مثل دو تا بچه آدم تمرگیده ایم جلوی دوربین و زل زده ایم به لنز با اندک نگرانی در پس ذهن که کاش عکسمان خوب باشد و خوب دربیاید از کار... منم و یک عکس پرسنلی از همسر که توی کیف پولم جا خوش کرده و یکی دو تا عکس در حافظه موبایلم و بیشمار تصویر از چهره دوست داشتنی اش در ذهن...
آذر امسال تولد دخمل خانداداش، زن داداش که از قضا عکسهای خیلی قشنگی میگیرد و عکس هایش بعضا از عکسهای خانداداش -با همه اهن و تلپ و هنر و علاقه اش به عکاسی- بهتر میشود،یکی از همان عکسها گرفت... لپم را از قصد چسبانده ام کنار لپ دخمل تا شباهتمان بیشتر به چشم بیاید... همچین کیف می کنم از دیدن قیافه دخمل و ادا و اطوارهایش که حتی خیلی بیشتر از صورتش شبیه من است... خب من و دخمل هر دو خندیده ایم... دخمل به سفیدی عمه اش که نیست... رسما سبزه است ... چشمهایش درشت تر است و لب و بینی اش ظریف تر... ولی موها و آرواره و قاب صورتش دقیقا موها و آرواره و قاب صورت من است... همان چانه... همان بناگوش...چیزی که ارزش این عکس را صد برابر بیشتر کرده، حضور اتفاقی باباست گوشه چپ عکس...در واقع تصویر سه نسل از یک خانواده... چقدر شبیه بابا هستیم... همان موهای لخت و همان آرواره و قاب صورت... همان استیل... بابا دقیقا از من بیست و پنج سال بزرگتر است و من هم از دخمل دقیقا بیست و پنج سال بزرگترم... انگار باید هر بیست و پنج سال یک بار مدل جدیدی روانه بازار کند این کارخانه ... عکس را پرینت رنگی گرفته ام زده ام به یخچال و هی نگاه میکنم و هی لذت میبرم از این حس تشابه و تعلق خونی...
حالا دخمل ۵ ساله است و عمه فرزانه اش ۳۰ ساله و بابابزرگش ۵۵ ساله... چیزی که ته دلم قلقلکم میدهد این است که نفر بعدی که قرار است بیست سال دیگر بشود ضلع دیگر ما و مثلث شباهتمان را مربع کند، کیست... توی این عکس بابا کمی پیر شده... من در اوج جوانی و طراوت و زیبایی ام و دخمل ظریف و کودک و ناز... بیست سال دیگر آیا همه ما هستیم تا یک بار دیگر لپهایمان را به هم بچسبانیم و از صمیم قلب لبخند بزنیم و زن داداش هم عکسمان را ثبت کند؟!؟!
بیست سال دیگر حتما بابا رسما پیرمرد شده... من عمه خانم سن و سال دار و دخملکم در اوج طراوت و زیبایی و شادابی... می ماند آن تمشک کوچولویی که هنوز وجود خارجی ندارد اما هست... یک جایی توی همین عکس...
آدم ها باید اهلی بشوند... باید دست و دل آدمها را با بندهای نامرئی بست... باید کفتر جلدشان کرد که اگر رفتند آن سر دنیا، حتی هزار فرسنگ دورتر هم شب سرت را راحت بگذاری زمین و بخوابی... اصلا همین که شب راحت چشمانت را ببندی و گوشه چشمانت اگر خیس شد از سر دلتنگی باشد خودش جای شکر دارد... آدمها باید آزاد باشند... زن و مرد فرقی نمی کند... مگر آدم خودش خوشش می آید که عشق بند مرئی باشد به پایش... اگر بندی در کار باشد که حساب کار معلوم است! اولین کاری که آدم میکند قبل از هر کار دیگری باز کردن همان بند است... بگذار من این طوری فکر کنم... بگذار دلم خوش باشد به اینکه عشق آخرین حلقه رهایی ست... و اینکه اعتبار عشق به انتخاب است و اعتبار انتخاب به آزادی و اعتبار آزادی به اعتماد... اینقدر از دخترهای وحشی و زیبای نوردیک نترسانیدم... از جذبه غربت و تمنا...از اینکه شبهای آنجا طولانیست و میکده هایش تا خود صبح باز...
شما باز هم به گوش و چشمتان اعتماد کنید ... بگذارید چشم و گوش و تمام زندگی من ساده هم همین سادگی دلم باشد...
پ ن۱: والا!![]()
پ ن ۲: منظورم از شما، اونا بید!!!![]()
پ ن۳: هپی دوهزار و دوازده تون!!!![]()
![]()
پ ن ۴: برای شادسازی خودمان با همدستی دوست عزیزمان افسانه بانو برای خودمان یک عدد دستبند و گلوبند گوگولی از طرف!!! همسر گرامی خریده ایم که دلمان نیامد حتی برایمان بگذارند توی جعبه!!! و همین طوری از دم زرگری آویزانشان کردیم به گل و گردن و دست و پلمان و آی هی اینها برق می زنند و آی ما حال میکنیم...موقع حموم رفتن و نظافت خانه هم درشان نمی آوریم ... ![]()
امشب:
دارم از اداره بر میگردم... سر درد شدید دارم... اونقدر که حتی نمیتونم اخم نکنم... نمی دونم فشارم بالاست یا پایین... فقط میدونم که حالم بده... دو سه روز هم هست با امید حرف نزدم و همین طوریشم حال درستی ندارم... کاپشنمو در میارم و می گیرم دستم... باد میاد ولی انگار به سر و روی من نمیخوره... نمی تونم نفس بکشم... همین طور که دارم از توی پارک دم خونه رد میشم میبینم که یه آقا داره از روبرو میاد... نمیتونم ببینمش از سر درد... از کنارم رد میشه ولی دور نمیشه... یه صدای پچ پچ میشنوم از پشت سرم که بلندتر میشه... خوب که گوش میدم میبینم داره با وقاحت حرفای بد و رکیک میزنه... برمی گردم نگاهش میکنم... اصلا شکل آدمای عوضی نیست... ظاهرش یه آدم معمولی و محترمه... می ایسته و حالا بلندتر و راحت تر حرف بد میزنه... دور و بر کسی نیست ولی دسته های کیفمو محکم میگیرم توی دستم و با نفرت ناخونامو همراه دسته های کیفم به کف دستم فشار میدم که اگه اومد جلو بکوبم توی صورتش... و این درحالی که احساس میکنم الانه که زانوهام از ترس ول بشه و بیفتم و پخش زمین شم... حالا به فاصله پنج متری ایستادیم... هیچ تنابنده ای هم اون دور و بر نیست و اون تازه فکش گرم شده و حرف های ناجورتری یادش میاد که بزنه...به یه خفه شو قناعت میکنم... در واقع همه جون و انرژیمو جمع میکنم توی صدام تا همون خفه شوی ناقابل با صلابت رو نثارش کنم... و بعد هم با ته مونده رمقی که تو پاهام هست، راهمو کج می کنم و میرم به سمت یه کوچه نسبتا شلوغ...
چند شب پیش:
نشستم توی تاکسی... دو تا آقا عقب نشستن کنار هم و من هم نفر سوم کنار در... همین طور که دارم توی ذهنم کارهامو مرور میکنم و حواسم به خودم و برنامه ها و بدبختی هامه، میبینم صدای نفس کشیدن بغل دستیم عوض شد... احساس میکنم سرش هی میچرخه از این وری و انگشتش رو صفحه لمسی موبایلش می لغزه از اون وری... ناخودآگاه نگاهم میافته به اسکرین بزرگ موبایلش و میبینم که داره عکسهای ناجور نگاه میکنه و اتفاقا انگاری همچین بدش هم نمیاد که هیچ، تعمدا صفحه موبایلش کجه به سمت صورت بنده... به رو نمیارم فقط میذارم از اتوبان رد شیم تا یه جای درست درمون پیاده شم و بتونم یه تاکسی دیگه بگیرم...
چند شب پیش تر:
باز نشستم توی تاکسی با کیف و یه پاکت بزرگ... کنارم یه آقای متشخص نشسته... به جرات از بابام بزرگتر یا هم سن و سال بابام... یه کاپشن سبزرنگ آمریکایی تنشه و یه پاکت دیوتی فری دوبی هم دستش... بر میگرده میگه ببخشین جاتون تنگه خانوم... به یه خواهش میکنم خشک و مودبانه بسنده میکنم... یه پنج دقیقه ای میگذره... میرسیم... پیاده میشم... میبینم یکی داره از پشت صدام می کنه... فکر میکنم حتمن از خستگی ، موبایلی کیف پولی چیزی جا گذاشتم توی ماشین.. شروع میکنه به انگلیسی حرف زدن!!!! که تو شبیه دخترای آلمانی؟!؟!؟!؟!؟ هستی و من توی آلمان زندگی میکنم و فلان روز بیا هتل لاله!!!! باید ببینمت!!!! میگم مزاحم نشید آقای نسبتا محترم... میگه من مزاحم نیستم خانوم... سگ چشمای شما پاچه گیره!! ... میگم جدن؟!؟ حتمن سرم هم شیپیش داره... این قصه سگ و گربه و جک و جونور های چشم دیگه از مد رفته پدر جان... برین کنار و الا سر و صدا میکنم... میگه شما اسمارت هستین!!! من توی امریکا یه دوره روانشناسی صدا و چهره گذروندم!!!! راهمو میکشم و میرم... میگه بیا بهت آلمانی درس بدم سر شش ماه عین بلبل حرف بزنی... من شانس زندگیتم دختره لجوج .... بدون اینکه پشت سرمو نگاه کنم فقط تند تند راهمو میگیرم و میرم و تو ازدحام دود و سرب و آهن و ماشین و آدمهای عجیب گم میشم...
از این دست خاطره های تلخ و عجیب تو بقچه زنهای این شهر کم نیست ...مردهای لات و لوت و نامحترم با ژانرهای خاص چهره و مشاغل مخصوص به کنار... چی بر سر آدم های معمولی با قیافه های موقر و آراسته و نجیب این شهر اومده....
.
.
.
توی این روزای سرد زمستونی می چسبه بری انقلاب و لای کتابفروشی ها لول بخوری و بچرخی و چشمات روی بساط دست فروشا بگرده دنبال یه کتاب ممنوع یا یه کتاب بی سانسور... بعدش تا نزدیکی چهارراه ولیعصر همین طور بری و عنوانهای کتابای پشت ویترین هوش از سرت بپرونه و آرزو کنی ای کاش می تونستی همه شونو با هم ببلعی... و بعدش معده ت با خطور اندیشه بلع بیفته به تقلا و ترشح اسید و خودت رو جلوی شیرینی فر انسه پیدا کنی و بری یه شیر کاکائو یا کافه لته ای چیزی بزنی به بدن... یه کمی هم یه گوشه وایسی و آمار جوونکهای کافه رو برداری... بعدش هم راه بیفتی باز به سمت انقلاب...این بار بیشتر حواست بره به گاری های حمل کتاب و پوسترهای منظره و قاب عکس های ام دی اف و خلاصه بعضا موش های درشت و چاق و چله توی جوب و صدای اجق وجق و لهجه یاجوج و ماجوج تراکت پخش کن های دم در پاساژها... و بعد دوباره احساس کنی که از دیدن این همه کتاب چقدر گرسنه تر شدی و بری توی صف آش نیکو صفت و یه کاسه ی پدر مادر دار آش شله قلم کار با دارچین و پیاز داغ بگیری و بری یه گوشه بشینی و داغ داغ بخوریش و لذت ببری از طعم آش و از دیدن آدمایی که نوستالژی یا بی پولی یا هوس یه کاسه آش داغ خوشمزه کشونده شون اونجا تا چند دقیقه کیپ تا کیپ کنار هم بشینن و با ولع و تند آششون رو بخورن و جاشونو بدن به نفر بعدی...
بعد هم که اومدی بیرون یه شاخه زرشک تازه بخری و شسته نشسته هی یه دونه زرشک بکنی و بذاری دهنت و هی تیغاش بره توی دستت تا برسی سر جمالزاده که برگردی خونه...راستی این کتاب هم عجیب اشتهای آدم رو وا می کنه...
نگفتی... این شبهای آخر پائیز برایت آشنا نیست؟ بگو تو هم این روزها، حالا فارغ از امتحانات و نمی دانم برنامه ریزی برای گذراندن کریسمست که امسال برای تو معنی دارد و برای من مثل سالهای پیش، کمی هم به اواخر آذر هشتاد و دو فکر کردی...
همان دو هفته ای که رفته بودی بندرعباس... و من خوشحال از نبودن همخانه ای ام، روی کاشی های آشپزخانه با ماژیک وایت برد چوب و خط میکشیدم تا برگردی... و منتظر که هر شب زنگ بزنی یک ربع بیست دقیقه ای به موبایل خواهرت و او هم بیاید دم در خانه من و موبایل سونی هنوز سونی اریکسون نشده اش را بدهد تا حالا هی قطع و وصل بشود و من بروم توی بالکن فسقلی خانه و هی مثل بید بلرزم و تمام وجودم بشود گوش که صدای گرم و آهسته تو را بشنوم ... بگو که تو هم فکر کردی به این که چقدر ساده بودیم هر دو تایی... هر دو تا بی موبایل!!! و حتی بدون تلفن ثابت... صالحی صاحب خانه قولش را داده بود که فردا میایند وصل میکنند و این فردا هنوز هم در راه...
و تو با تلفن دولتی توی یک اتاق عمومی مشترک ... و وقتی میخواستی از آن حرفهایی بزنی که میخواستم بشنوم صدایت آرام و نجوا مانند میشد و جالب این بود که من هم میشنیدم و هم تک تکش را حفظ میکردم تا فردا که دوباره قرار بود زنگ بزنی توی ذهنم هی از نو میگذاشتم نوار حرفهایت را و هی از نو...دوباره...
میدانی... الان حس بیوه زنی را دارم که ماتمش را گرفته و گریه هایش را کرده و حالا که میخواهد رخت سیاه از تن بگیرد احساس می کند زیر پوست تنش دوباره دارد چشمه های عشق میجوشد... دارد دوباره عاشق کسی میشود... کسی که خیلی شبیه کسی بود که او را گذاشت و رفت...حالا بگیریم یک هفت هشت کیلویی کمتر، خط موهایش یک کمی عقب تر و شقیقه هایش کمی سفیدتر... کسی شبیه همانی که آن روز در فرودگاه باز هم شرم کرد جلوی برادرهایش ببوسدش...مثل همان روزهای اول که از بوس خیابانی حذر میکرد و خوشش نمی آمد ولی تا می آمد به خودش بجنبد بانو به چشم بر هم زدنی بوسه را زده و محظوظ بود از لذت بوسه دزدکی و لذت دیدن دستپاچگی و شرم او...
حالا این بیوه از عزا درآمده تمام قد روبروی آینه ایستاده و خوب توی چشمهای خودش نگاه میکند... هنوزهم چقدر ساده و عاشق است این زن... و به حکم غریزه میداند باید این بار فوت و فن بیشتری خرج کند تا دل کسی را که خیلی شبیه همان کسی است که یک روز تابستانی او را به امان خدا گذاشت و رفت، به دست بیاورد... باید دور چشمهایش را با مداد سیاه پررنگ ترکند و به آرایشگرش بگوید هشت ابروهایش را تیزتر بردارد...حالا تمام ذهنش شده به دست آوردن زنانه ی دل مردی که خیلی شبیه آن کسی است که نمی دانم چند روزپیش او را در همین حوالی لابلای درد و بهت و ناباوری گذاشت و رفت ... همین مردی که هر شب میاید پشت شیشه دوربین و گپی میزند و می رود...
غرض از نوشتن اینکه خواستم یادم بماند خاصیت عشق همین است... جوانه میزند... از هر کجا که ساقه اش را ببری... میگردد نور را پیدا میکند و بیرون میزند از زیر پوست ضمخت درخت... و این غریزه سرکش... که سن و سال نمی شناسد و تو میشوی همان دخترک چهارده پانزده ساله که از رگهایش آدرنالین میچکد و با دیدن تصویرنه چندان واضح کسی حتی از پشت شیشه مانتیور قلبت محکم توی دهنت می کوبد و آب دهنت خشک می شود و می شود صدای نفس هایت را از یک فرسخی شنید... و سودایی که سونامی وار به جان و تنت می افتد و میلرزاندت... دارم دوباره عاشق کسی میشوم... کسی که شبیه همان مردی است که دوستش داشتم.... همان کسی که گذاشت و گذشت... مردی شبیه تو...